صبح امروز اومدم آبادی

و یکضرب رفتم بازار!

میوه، سبزی خوردن، رطب، ماهی شوریده، ترشی سیر...

عصری باید گوشت قرمز و شاید هم شیر بخرم.

خرید کردن رو دوست دارم. نه خرید هرزه و اسرافی ها. خرید خونه. همینها که گفتم!

لباس هم بدم نمیاد بخرم منتهی اگه چیزی به چششم خوش اومد. نمی تونم برم بگردم و چیزی رو پیدا کنم! فی الواقع، چیییییز باید منو پیدا کنه، تا من بخرمش.

یک عالمه تلفن هم جواب دادم. از پیمانکار بگیر تااااااااااااا همکارم که می خواد خونه بخره و زنگ زده همراهش برم چندتا خونه رو ببینم. اینها اشتباه می کنند زنگ من می زنند! باور کنید! می رم نمی پسندم خب! اونروز با همسایه که رفته بودیم سه طبقه رو با پله رفتم بالا، یکی از پله ها ارتفاعش با بقیه نمی خوند، من فهمیدم. حضرات ولی عین اسب رفتن از روش و نفهمیدند! هی می رم گیر می دم به این خرده ریزها، کار قفل می شه.

داشتم فکر می کردم اگه مواظب پولم بودم و به باد نداده بودمش، یعنی اگه بدبیاری بازار پیش نیومده بود و شریک شریک بود واقعا، حالا می تونستم منم یک خونه بخرم! ولی الان نمی تونم. نصف خونه می شه خرید.

پریروز یکی رفقا زنگ زده بود که واسه شب عید کدوم هتل رو تو اصفهان بگیره. فکر کنم هفت هشت نفری بودند و حدود شبی دو میلیون تومن هزینه هتلشون می شد. فکر کردم اگه یک خونه داشتم می دادم بیان خونه من! خونه فعلی هست منتهی خب نمیان که! می گن اسلام را چه کنیم!

ولی من واقعاً حقم بود که الان یا خونه بهتری  داشتم، یا ماشین بهتری سوار باشم. اگه نیستم بخاطر اینه که یکی دیگه لابد، حال پول منو می بره! نمی دونم.