رفتم نمایشگاه گل، درچه.

اسمش رو گذاشته اند نمایشگاه بین المللی گل و گیاه!

بذر شوید خریدم و فلفل شیرین. 

و یک گل، که اسمش رو الان یادم نمیاد دیگه! 

عکسش رو می ذارم کانال، حال کنید.

اتمسفر گلخونه فوق العاده بود. عکسها نشون میده. اونقدر انرژی داشت که نیت کردم سر راه، هم آش رشته بخرم هم شیرینی!

شیرینی رو خریدم، از سپاهان شهر. رولت و شیرینی ای پنجره ای شکل! اینم عکسشو می ذارم حال کنید. انشاالله که باردار نباشه کسی، یا اگه هست تو شهر بزرگی باشه که بتونه بره و ابتیاع کنه شیرینی رو

(منصرف شدم.9

آش اما، میسر نشد! از درچه که می اومدم تو اتوبان سر در آوردم و بهارستان هم آشی نزدیک ما بسته بود. 

خلاصه

همین

تو مسیر، داشتم به این فکر می کردم که رانندگی ناجور بعضی ها، از نمودهای بیکاری است!

فکرکن، اولا اغلب اونها که بد رانندگی می کنند، جوونها هستند.

از خانومهای فس فسو و پیرمردهای خواب آلو فعلا صرفنظر می کنیم. ویراژ دادنها و قیقاج رفتنها و لایی کشیدنها،

تا جایی که من دیده ام، توسط پسرهایی در رنج سنی بیست و دو سه تا سی انجام می شه.

من، فکر می کنم این بشر، طبق آنچه در نهادش گذاشته شده، همیشه و بخصوص تو این سن دوست داره که مطرح باشه. که جلب توجه کنه. که منشا باشه و مطرح باشه.

حالا چون هیچ کاری ازش ساخته نیست، نه بلد است دو تکه آهن رو به هم جوش بده، نه بلده از چوب چیزی بسازه، نه می تونه چندتا تخم مرغ و شکر رو شکل بده حتی یک نون بپزه، چون هیچ صحنه ای نداره که خودش رو مطرح کنه، تنها قابلیتش که راه بردن یک ابوطیاره هست رو، جوری انجام می ده که همه عقده هاش خالی بشه!

وگرنه، با این سرعت کجا می ره؟ می ره پیش مادر پیرش؟ پیش همسرش؟ پیش بابای از کار افتاده اش؟ می ره سکس کنه؟ می ره کجا؟ سر کار می ره؟!

نه.

اینها هم هست. من خودم یک ماه قبل وقتی بابام تو چمران بستری شده بود، واقعاً عین خر می روندم! سرعت می رفتم نه که کاری بیشتر کنم اما، چون یک عالمه کار بود و راه دور بودو از طرفی ایشون اسیر تخت بود و من زمان کافی نداشتم که به حوصله برونم، عین خر می روندم! اینکه سپر ماشینمم شکست خب، بجز بی خوابی و کاهش سطح هوشیاری، لابد از سرعت نامناسب با اون محل هم بوده. نمی دونم.

بهرحال، شاید بعضی ها دلایلی داشته باشند نسبتا موجه اما، اغلب، جوونهایی هستند که صرفا تلاش می کنند نشون بدن اقلا در یک زمینه، قابلیتی دارند!

باور ندارید؟