بد!
نمی دونم.
بیخود بیخود دلم می خواد گریه کنم گاهی...
دلم می خواد محل کارم رو ترک کنم...
نمی دونم چه مرگمه. لابد افسرده شده ام. نمی دونم.
ناهار خریدم واسه خودم بلکه حالم خوش بشه منتهی، افاقه نکرد.
بعد از کار، رفتم سر زمین. بتن ریزی ستون بود. پیمانکار می ساخت، مالک خبر نداشت! نمی دونم چشونه. تا حالا ساختمانی اینجوری نداشته ام من.
از سر سازه، رفتم همراه یکی از همکارها یک خونه ببینم، می خواست بخره.
خاک تو سر پیمانکار! یک طبقه باید می رفتیم بالا، از شونزده تا پله، دو تاش به وضوح قد بلند تر از بقیه بود!
رفیق ما که نمی فهمید!
جا به جای خونه نم داده بود، بنگاهی می گفت نم گچ است، من می گفتم نشت است،
رفیق ما هم که نمی فهمید!
رفتیم پشت بام. حدود یک چهارم بام شیبی معکوس داشت به سمت خونه همسایه، بدون نادان!
بعد که مطرح کردم، بنگاهی هی چرخید هی چرخید بعد یک سوراخ به اندازه سوراخ کون من و شما پیدا کرد، گفت که اینجاست!
سوراخ ناودان، به جان خودم انگشت به زور بهش فرو می رفت!
(خخخخخخخ! تیرکشید، نه؟! ببخشید. شوخی کردم)
به جان خودم یک انگشت اگه توش می کردی انگشتت می گرفت!
یک بخاری اضطراری هم داشت، بعد که از بیرون نگاهش کردم، دیوار رو سوراخ کرده بود و لوله را داده بود روی بام ساختمان کناری! هرچقدر اداره گاز و ناظر مراقبت می کنه، بازم می کنند تو پاچه اش!
طبق هر ساختمان پیمانکار ساز، هیچ آبچکانی نداشت! دیوارها قشششششنگ آب می کشید!
خب، منتهی،
همکار ما که نمی فهمید!
دیدم این اصلا نمی فهمه، سر راه رفتم بنگاه و، سپردم واسه خونه ام اگه مشتری داشت برام بفرسته!
وقتی مشتری کف بازار هیچی نمی فهمه،
چرا باید فکر کنیم نمی شه سواری گرفت؟!
منتظرم زنگم بزنه منصرفش کنم هرچند، نزد هم نزد! بهتر از این پیدا نمی کنه.
بگذریم.
ناهار ظهر را الان خوردم. قرمه سبزی که خودم ترشش کردم اینجا
یک عالمه تخم گل نیلوفر تو باغچه کاشتم
یک گلدون هم نشای فلفل!
بفرمایید جوشانده گیاهی!