شرطی شدن، یعنی اینکه شمای کارمند، روز تعطیل هم نتونی بیشتر از ساعت هفت بمونی تو تخت!

البته همینم خیلی، حدود یک ساعت، بیش از روزهای دیگه است!

امروز از صبح، اول لباس شستم به قول امروزی ها.

منظور همون چرخوندن دکمه لباسشویی و تنظیم اون رو عدد هفت، کوتاهترین زمان شستشو است!

بعدشم، نمی دونم!

چرا، تراس رو شستم، قبلش زغالها رو تو منقل و تو یک دبه پلاستیگی جاگیر کردم،

گلهای تو تراس رو آب  دادم و لباسها رو پهن کردم و تو یکی از اتاقها، تختخواب رو جابجا کردم. چقدر زیرش خاک و خل جمع شده بود! فکر کنم اقلا یک سال می شد که جابجا نکرده بودمش...

حالا کمد جلوش باز شد، می شه یک عالمه این تشک و پتوها رو چپوند داخلش و یکم مرتب تر کرد.

درها رو دستمال کشیدم. بالاهاشون چقدر خاک جمع شده بود! ما اینهمه خاک رو استنشاق می کنیم!!! 

صبحانه امروز یک شیرینی بود و یک چایی ایرانی. سوپ که چه عرض کنم، آب مرغی با جو داره قل قل می کنه. اینبار از آبادی مرغ خریدم. برخلاف همیشه که سینه یا فیله می گرفتم، اینبار درسته خریدم و دیشب یک رون گذاشتم پخت. دارم تست می کنم که آیا مزه سوپ، از استخونی هست که توش می جوشه؟! کلا از رون مرغ خوشم نمیاد. از بال هم همینطور! تو ماکیان، فقط سینه اش بهم  جال می ده. تو آدمیزادها هم حالا که گفتم یادم افتاد، دیشب یک سینه انگوری تو اینستاگرام یکی گذاشته بود، بح بح! یک چیزی بود شبیه چاقاله بادوم! دیدید؟ چاقاله بادوم اغلب جفتی است. بعد یک شاخه ترد و تازه رو تجسم کنید که ییهو دو تا چاقاله تر و تازه تپل که هر کدومش چندبرابر قطورتر از خود شاخه هست، بیخ هم، به شاخه سبز شده! این یارو هم یک کمرباریکی بود، نسبتا، با دوتا فلان که بر فلان روییده بود! تبارک الله!

کلا اینستاگرام رو من درک نکردم! نمی دونم این عکس رو چرا من باید می دیدم یا اونی که گذاشته اصلا می خواسته من ببینم یا نه. همینجوری واش می کنی و هر و هر از کنه و بنه همه، سر در میاری! جدی می گم! دیگه از پستون این یارو بگیر تااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخرین سلفی فلان مرحوم، غر زدنهای هنرمندان! دابسمش ها، اوفففففففف و الخ ها، اصلا یک وضعی! نفهمیدمش خلاصه. مسوولین رسیدگی کنند.

اول اسفند است. نه؟

به حسین سیاه پیام دادم که بیا درختها رو یکم هرس کنیم. کون گشاد حالا مگه میاد! 

برم یکم مرتب کنم

کیفهای سفر رو باز کردم، دنبال دفترچه بیمه ام می گشتم. پیداش کردم. و یک عالمه چیز دیگه هم!

میدونید، یک  عالمه بسته کاندوم تو کیفم بود! فکر کنم سه تا. حفظ آمادگی! ستاد آماد و پشتیبانی، هر از گاهی که فشار به مغزش میاد، ادای متاهل ها رو در میاره، یا ادای مجردهایی که از تجردشون و خونه خالیشون و ماشینشون و الخ، بهره ای می برند! می ره ده تومن، پنج تومن، نمی دونم قیمت کاندوم چنده دقیقا، می ره یک بسته می خره، که اگه تاریخ قبلی ها گذشته باشه، تو خونه بالاخره داشته باشه!

مسخره است. ولی، چه می شه کرد! 

بریم به بشور بساب