درختها را هرس کردیم.

من هی می خواستم بچینم که درخت اوج بگیره،

این حسین سیاه هی می گفت نه، بذار کپلی باشه! خوبه همینجوری!

خلاصه، بریدیم یکمشونو، حس کنند بهار اومده! هرچند، بعضی هاش داشت سبز می شد دیگه!

بعدشم یکمی دیگه به همسایه ها و لوله ها و اینور و اونور ور رفتیم، شد ناهار.

جاتون تهی، سوپم شکل سوپ شده بود اینبار هرچند، مزه ای نداشت. مزه آبلیمو می داد فقط! بهرحال، خدا رو شکر. فکر میکنم اینکه جو رو از شب قبل خیس کردم کمک کرد زودتر شکل سوپ به خودش بگیره. مزه هم که لابد بخاطر استخون پای مرغ بودش! نمی دونم. بهرحال نشد اونی که باید!

هیچوقت نمی شه. نشده.

یکی از گلدونها رو بردم پایین و تقسیم کردم گلش رو. الان دو تا ازش دارم هرچند، گلدونش کوچیکه براش خدایی هنوزم.

دیگه چه کنم؟ همسایه به قول خودش کافه زده است. یکسال می شه. تو خیابان خاقانی. می گه فقط کرایه اش در میاد! هزاری بالا نمی اندازه نامرد! داشت به مهاجرت فکر می کرد و خب انگار جدی هم بود. اطلاعاتش از کانادا و از انگلیس خیلی بالا بود. شوخی نمی کرد. خاک تو سرشون که منو راه ندادند ها! وگرنه الان کلی دلم برای هوای وطن تنگ شده بود، مثلا!

برم بخوابم. عصری ایزوگام کار میاد...