پیرمرد همسایه را دیدم، سر راه

اومده بود شارژش رو بده

همینجوری که ایستاده بود هم، انگار سرش گیج می رفت!

می ره پرتقال از دارغوزآباد می خره که ارزونتر است

بعد به کول می کشه، میاد تا می رسه مریض می شه، می ره  دکتر!

درس عبرت نمی شه براش

الان رفته برنج خریده، دوباره همون پروسه حمالی!

بهش می گم مگه شما چقدر برنج می خوری که اینقدر خریدی؟

میگه بچه ها میان، بهشون می گم هرچی می خواهید بردارید ببرید! الانم رفتم فلان جا واسه آجیل شب عید، پرسیدم کی بیام، گفته پونزدهم! حالا یا تا اون موقع پول می رسه دستم می خرم، یا خرما می شه برام!

پسرشو من دیده ام!

و یکی از دخترهاشو!

خدایی ستم است مثل قدیمی ها پدر بودن، و مثل جدیدی ها، فرزندی کردن!

نکبت بگو نمی تونی از پس هزینه هات بر بیای، گه می خوری ازدواج می کنی که هی توله هم اضافه کنی و بجای اینکه زیر این بدبخت رو بگیری، تازه بری سوار کولش بشی!