ذهن
آسمون با من و تو، قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه...
یک آهنگی ته مغزمه، بالا میارمش و نمی شه...
امرزو قرار است یک دانشجو بیاد، اطلاعاتی بگیره
سعید فرستاده
دوشنبه بهش می گم سعید، یک خوبشو بفرست، خدا عوضت می ده!
اینجا به هرکدوم این چشم سفیدها می گم پاشید میزتونو مرتب کنید، این گزارشهای نکبتتونو بریزید دور، یکم تمیز نشون بدید، راه نمیان!
می گن اینجوری فنی تره! هر کمدی پر از یک عالمه سنگ! یک چکش زمین شناسی، یک عالمه سیم و سی دی و کیف کمری بیابان گردی و الخ!
به سعید گفتم ببین سعید، از دیدارشون که سیر نمی شیم منتهی، اگه می دونی من اطلاعات رو برات ایمیل می کنم بهش بده نیاد اینهمه راه
می گه نه، می خوام یکم با محیط واقعی کار هم آشنا بشه!
گفتم خعلی خب! برفس!
حالا الان یادم افتاد! میزمو فوت کردم خاکش بپره، اینها در همین حد هم همراهی نمی کنند میزهاشونو فوت کنند اقلا!
آخه اگه یک روز یکی خواست بیاد دیدنشون، می رم رو میزم، وسط اتاق، جیش می کنم!
حالا ببین!