احساس پا درد بر من مستولی گشته است

سرما، تا مغز استخوانم نفوذ میکند...

مدتها در افتاب پشت پنجره مشرف به خیابان نظر می ایستم

و جنب و جوش مادینگان را نظاره میکنم

خداگونه فعلی جذاب، گویا، چرا که خدا هم در اسمانها و بالا، نظاره گر افعال ماست

منتهی، نمیدانم چه لذتی میدهد وقتی بعد فاصله زیاد باشد! حرکت نقطه هایی همسان بر کره خاک!

لابد و بی ریب، نحن اقرب الیه من حبل الورید، سخن درستی است وگرنه خدای تعالی یکی از لذات خلق بندگان خود را نمیچشید.

خدا، جایی، در همین حوالی است!

جایی که بتواند مخلوقات را، متمایز از یکدیگر نظاره کند!

و حتی کلاغ را! انگونه که سینه اش را جلو میدهد و خرامان خرامان و یک دو کنان، قدم میزند پیاده رو خیابان مجاور را.