شاید صادقانه
نمی دونم بحث چی بود، یک حکایتی از زمان یکی از علمای قدیم نقل کرد رییس
به دلم نشست
می گه زمان مرحوم آقا نجفی (گمونم) خشکسالی می شه.
اون زمان ایشون به خدایی که تبلیغشو می کرده ایمان راسخی داشته، سر همین ایمانش بلند می شه می ره نماز بارون می خونه
یکبار می خونه نمی شه
دوباره می خونه نمی شه
سه بار نمی شه
خلاصه نمی شه.
سر دسته مطربهای شهر گروهشو جمع می کنه و راه می افته به سمت تخت فولاد، که اون روزها بیرون شهر حساب می شه و فضای باز.
می گه طرف همینجور که می زده و شعر می خونده که:
نم نم باران به می خواران خوش است
رحمت حق بر گنه کاران خوش است
بارون، نم نم، شروع می کنه به باریدن،
درحالی که تازه طرف حوالی سه و سه پل رسیده بوده و به تخت فولاد، کلی راه مونده بوده...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 13:55 توسط آرش
|