اکبر، شوهر زن همسایه، جنوب کار می کنه.

راننده جراثقیل است ظاهرا.

اینجور که زنش می گفت، شش ماهی می شه که واسه اختلاسگر شرکت نفت کار می کرده انگار! 

می گه اینها کار می کنند اون می دزده! حقوقش نداده اند

الان اومد در خونه که بیا می خوام بدهی های معوقه ام رو بدم. لباس پوشیدم رفتم پایین، می گه اکبر رفته بانک تجارت، خواسته گردش مالی بگیره، بهش نداده اند. زنگ زده که زن، تو بانک ت جارت اگه پولی داری برو بردار، هم نیاز به پول دارید، هم اینها انگار می خوان بخورنش، خودت بخور...

طفلک، یک میلیون و اندی پس انداز داشته تو بانک تجارت، رفته برداشته، اومده کرایه خونه و بدهی هاش رو به مجتمع تسویه می کنه...

این که یک زن میانسال با چهارتا بچه این میزان خیالش راحت است و دغدغه نداره، از افتخاراتی است که باید بعضی هاکلاهشون رو بذارند بالاتر یکم...

 به من می گه، طرف پول این بیچاره ها رو برداشته برده کانادا. یعنی می تونه بخوره؟

بهش گفتم آره خانوم! می خوره! شما قران هم باز کنی می گه ما نعمت می دیم، اگه کفران کردند بیشتر بهشون می دیم(!)، حالا بعدها هم گریبانشون رو می گیریم! حالا کو تا بعدها! قطعا اگه الان برده، می تونه با لذّت هم بخوره! ما هم که مکلفیم لالمان بگیریم، گرفته و می گیریم. 

و تمام!

شما بر خودت بلرز که پس اندازت خورده نشه و شوهرت بیکار نشه و الخ !

ولی خدایی، اگر حماقت بزرگان به درجه ای برسه که یک بانک دولتی صداش در بیاد، مطمئن باشید چند سال بعد می تونیم تو شعبات بانکهای خارجی حساب باز کنیم! چون فاتحه ماجرا خوانده می شه اگه حتی یک بانک درجه چندم، ورشکسته بشه...

خدا نخواد اون روز رو