عبرت
مرحوم پدر،
بیمارستان که بود،
به شدت پرتقال دوست داشت
و براش سم مهلک بود...
به عمر شریفش، از شیر خوشش نمیومد،
محبور شد چها پنج تا بخوره، قبل از آزمایش با اشعه...
کارهای اداری ام تمام شد، راه افتادم سمت آبادی
من و 206 ومعین...
دلم، اب میوه خواست
یاد مرحوم پدر ...
توقف کردم
خریدم
و حالا، جرعه جرعه مینوشم...
شاید، همونقدر غیر منتظره که پدر مرد،
من هم!
و بدتر از مرگ، اسیر شدن به شرایط خواست و نتوانستن و نخواستن و بایستن!
پدر، به خواب هم نمیدید اینقدر ناگهانی، ناچار بشه به مرگ!
بریم کم کم
از جاده باید لذت برد الان هم...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 9:33 توسط آرش
|