شکرخوار
ماکارونی درست کردم
معمولا اشتها که نداشته باشم، چیزی هم درست نمی کنم
بعد اشتها که پیدا می کنم، عین چیز، به خودم فحش می دم!
خخخخخ
اینبار ذوق قابلمه وادارم کرد غذا بپزم...
فردا صبح جلسه دارم. دیگه پوستم به این جلسه ها هم کلفت شده است...
یک چند خطی، وصیت نامه ام رو نوشتم!
نه ازاین باب که قرار است بمیرم! کسی از نوشتن، نمرده تا حالا!
چیزی که وادارم کرد توقف کنم، این بود که بنویسم ماترک من، به کی برسه، صرف چی بشه !
می دونید!
سخته !
کی؟
چرا؟
کارهایی دلم می خواد که خودم نمی تونم انجامش بدم، چطور بگم بعد کسی به نیابت من انجامش بده؟
یادش بخیر، یک راننده داشتیم، قدیم که بیشتر ماموریت می رفتیم، زیاد حرف می زد
می گفت:
(پاستوریزه ها نخونند لطفا)
می گفت، سکس، تنها کاری هست که وصیت بردار نیست!
نمی شه آدم تو وصیت نامه اش بنویسه بعد از مردن من سه بار ترتیب زنمو بدید! نمی شه! خودت باید تا هستی، هرکاری می تونی بکنی!
خخخخخخخ! حالا من فکر می کنم که ، انگار، همه چیز، همینجوره!
هیچی وصیت بردار نیست انگار!
هرکی هر شکری می خواد، بخوره!
خودش بخوره! الان!