خویش نگر!
عصر، تو راه،
به یک بنده خدایی فکر می کردم
زندگی اش رو داشتم آنالیز می کردم. این که تا بدینجا، چه خوشی از زندگی دیده است...
فکر کردم آخرین بار که شادمانی اش رو دیده ام کی بوده؟
دیدم هیچوقت!
فکر کردم آخرین بار که مسافرت رفته کی بوده؟
دیدم کلا به عمرش یکی دو تا سفر بیشتر نرفته است...
فکر کردم، از چی خوشش میاد؟
دیدم هیچی یادم نمیاد،
بعد دیدم چرا! پول!
جوری پول روی پول می ذاره که آدم عقّش می گیره! جوری حساب یک روز سود روی یک حساب کم مایه رو می کنه، آدم از خودش خجالت می کشه،
می دونید، تا بدینجا خب چیزی نبود
بعد، فکر کردم خودم چی؟!
خودم، با این معیارها، چقدر زندگی کرده ام؟
کی خندیده ام
کی تفریح داشته ام
کی...
چه کار کرده ام که با اون بنده خدا تفاوت دارم؟...
هیچ!
هیچ!...
انگار من از اونم بدترم، چون پول هم حالمو خوب نمی کنه ...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 22:28 توسط آرش
|