طشت...
ترق و ترق و ترق، هر چند ثانیه دو متر می پرم هوا.
خدا پدرشونو در بیاره به حقّ علی! اینم تفریح است؟!
مثلاً ریدیم به همه رسوم! کی تاحالا رسوم ما مخرب بود؟ کی تاحالا مراسم بدون همراهی بزرگترها بود؟ نکبت ها!
فروهر چقدر قشنگ می خونه!
دو تا پرنده:
دوتا پرنده هستیم،
بگذریم.
تلفن زنگ زد
یکی از چیزهایی که نه از باب تعریف از خود، صرفاً با رعایت امانت نقل واقعیت می کنم، یک نظر مشترکی بود که اقلا طی 24 ساعت گذشته از دو تا همسایه ها شنیده ام. اینها که می گم هر کدومشون سن مرحوم پدر من اند و سرد و گرم چشیده روزگارند. هر دو، و الان که داشتم می گفتم یادم اومد سه نفر، از صداقت من تشکر کرده اند. صراحتا می گن ما همینکه با شما حرف می زنیم یا همینکه اولین بار شما رو دیدیم، فلان شدیم.
(ارضا نه ها! یعنی اعتماد کردیم. یعنی آدم خوبی تشخیصت دادیم)
چیزی عاید من نمی شه. برعکس، شاید بیشتر وادار بشم کارمزدی که هنوز از هیچکس نگرفتم رو، باز هم نگیرم! این حس، می ارزه که نه فقط امانتدارشون باشم، کهشاید واسه خیلی ها ارزش داشته باشه که چیزی هم هزینه کنند که اینطور مورد قضاوت قرار بگیرند...
آدمیزاد چی می بره با خودش. مرحوم پدر، همه چیزش رو گذاشت. هیچی ازش نموند جز سپاس هایی و جز دلخوری هایی که به فراخور یک عمر زندگی، تو ذهن تک به تک ماها و بقیه آشناها ازش مونده است. اموالش رو هم ملت دارند می خورند! چک به مبلغ یک میلیون تومن، سااااااااااااااالها پیش، از هم حجره ای دوران تحصیلش تو وسایلش پیدا کردیم. که چی. چکار کنیم؟ اگه می خواست بده، اینهمه سال داده بود! چه ارزشی داره برامون الان؟ و چه ارزشی داره برای خودش؟!
دلم یک طشت بزرگ قشنگ ماسه می خواد! یک مستطیل چوبی خوش رنگ که زیر میز بذارم و موقعی که پشت میزمم، پامو فرو کنم تو شنها! شن شسته خنک!
چه می شود کرد...