تله
(آشناست براتون بچه شهری ها؟!)
آره
هفته پیش کلی مرگ موش براش گذاشتند،
افاقه نکرد
دیروز تله موش هم گذاشتیم
در تمام این مدت، به طرز احمقانه ای، من فکر می کردم که این کارها بی فایده است!
یک جوری تو ناخودآگاه خودم فکر می کردم موشها دیگه دست ما رو خونده اند و نه مرگ موش می خورند و نه به تله نزدیک می شن!
فکر می کردم از مرگ بقیه موشها، عبرت گرفته اند
فکر می کردم حتما بهمون می خندند و درمانده شده بودم که خب، چه کار باید بکنیم حالا؟
می دونید، امروز که بیدار شدم رفتم نگاه تله کردم، هیچی بهش نیفتاده بود
صبحانه ام رو که خوردم، ته خیارم رو
(خیار خودم رو نه ها، خیار خوردنی رو.
عه! بابا، خیار سبز رو)
آره ته خیارم رو بردم زیرزمین و، گذاشتم کناااااااااااااار نون پنیری که براش گذاشته بودند...
الان، شنیدم که گویا، به تله افتاده است!
تعجب نکردم، ولی، نمی دونم، شایدم کردم! که با اینکه نسل این موجود با همین تله موشی برداشته شده که تکنولوژی اش از زمان اختراع تا امروز اصلا عوض نشده اما، باز هم موش خری هست که بین اونهمه خوردنی، از آرد بگیر تا گندم، برنج، کتاب، قالی و ...
باز هم دلش هوس خیار میکنه و ،
جونشو سر این هوس می ده!
موشی که تاریخ ندونه، موشی که حافظه اش بلند مدت نباشه، موشی که مرگ پدر و پدر بزرگش و همسایه و همکلاسی اش رو به یاد نیاره،
به همون طریقی کشته می شه، که اونها شدند!
منتهی، خب چه می شه کرد. موش، چقدر می تونه آرد و قالی و کاغذ و برنج بخوره؟
بالاخره، به میوه و سبزی تازه هم نیاز داره...
و یک موش گنده، سر شکمبارگی و لذّت جویی و تنوع طلبی اش،
سرش رو به باد داد اینبار هم!
مادر می گفت فقط دم پوزه اش به تله گیر کرده بود!
میلی متر...