دای !
مامان می گه امروز برو بهش سر بزن
من، از کار یهویی بدم میاد. بدنم مقاومت می کنه. نمی خوام برم.
می گم یا امروز می رم یا دوشنبه
می گه امروز برو
می گم تا دوشنبه یعنی خوب می شه؟!
...
دایی، یک زمانی کارش به نظام مهندسی بود. دو سه سال داشت یک خونه می ساخت که تمام مهرها رو من براش زدم و کل کارمزدم رو بهش تخفیف دادم.
اون سالها، مستاجر بودم. هرکجا که می رفتم، هر خونه ای عوض می کردم، هنوز وسایلم رو از کامیون پیاده نکرده بودم، تلفن زنگ می خورد:
" الو دایی جون..."
خونه که کارش تمام شد با من،
دیگه دای جون تو کون خر!
این اواخر که پدر اصفهان بستری بود حتی به دای جون پیغام دادیم که یک صبح تا عصر بیاد تو خونه ما، مامان و بقیه بتونند همگی بیان عیادت...
دایی جون، عذر خواست.
و مادر نتونست واسه عیادت بیاد بیمارستان
(به یمن حکومت صالحه، اینجا به محض اینکه خونه را خالی می کنی، میان برات اسباب کشی می کنند!)
ماجرا گذشت
و دای جون تو مراسم پدر تا چهلم حضور داشت
و کمک کرد
و بعدش، حتی یک مرتبه ما رو همراهی نکرد تا مزار...
سالم بود اونوقت...
و حالا، بیمار!
اون زمان که نتونست یک روز برامون وقت بذاره، با خودم گفتم نوبت تو هم می شه دای!
و الان، مطلع اون ماجراست!
...
دوشنبه می رم سر می زنم.
زودتر ،نمی تونم!
بعد اون خدا خوب کرده خانوم دکتر سینگونیم پست می ذاره که پسر ها به سمت خانواده مادری مایلند! نه دکی جان. پسرها به سمت محبت مایل ترند! و من که بین خانواده پدری و خانواده مادری به هیچ سمتی مایل نیستم، فکر کنم به یک اندازه محبت دیده ام از دو سو!
البته، خودمم محبتی به کسی ندارم! اینو هم باید بگم!
اونقدر که به غریبه ها محبت دارم، به فامیل نداشته ام!
خدمت باشیم، واسه تقدیم محبّت!
والله!
عید، رویا اینها میان اصفهان. مهمانسرا گرفته اند. منم نیستم اون تاریخ که میان. فقط سپردم اگه مشکلی داشتند یا مکان خواستند خبر کنند، کمک کنم یکم.
شماها هم تعارف نکنید. به قول شاعر، روزگاری آمده خوش، بگذرد!