امروز، برنج لردگان خریدم. یک برنج قد کوتاه و تپل نسبتا، که بعد از پخت به احتمال زیاد کلی به هم می چسبه و ، خلاصه مجلسی نمی شه. کیلویی هشت هزار و پونصد تومن. 

دو کیلو بیشتر نخریدم. ببینم پختش چی می شه. الان ازش دمپخت درست کردم...

کوکوی سیب زمينی هم کنارش

جاتون تهی

یکم بی حوصله ام.

یکم تنهایی عزیزمو می خوام در آغوش بکشم!

فصل حساب کشی از خودمه! عید!!!

مسخره است منتهی، اینجوری هاست.

یحتمل بیشتر می نویسم. نمی دونم وقتی حرف زدن با خودم، لذت بخش تر می شه از حرف زدن با کسی دیگه، لابد هی می نویسم. نمی دونم. خودمو نمی شناسم زیاد...

امروز رفتیم لوبیا سبز بخریم. واسه سه شنبه عید می گیریم واسه بابام. تدارک ناهار می بینند گویا. کل آبادی رو گشتم. کیلویی 2800 تومن، 3500 تومن، و 4500 تومن!

یک نصف کیسه خریدم. داشتم فکر می کردم اگه آبجی خانوم بود باز بهم می گفت کاسبها با دیدنت حال می کنند! عمده خری می کنی!

نون خریدم، موز خوبی به چشمم خورد، خریدم، برنج، گردوهاشو نپسندیدم، صف تخمه ای شلوغ بود حوصله ام نشد، دوتا سرمته خریدم، خلاصه،

آها، دوغ!

دوغ خریدم کیلویی نهصد تومن! 

دوست می دارم خرید کردن واسه خونه رو

و چیزی که تازگی ها دارم حس می کنم اینه که خرج و برج، تفاوتشون چیه!

همیشه بهم می گفتند تو خرجی نداری، یک نفری، برج هم نداری!

حالا، با اینکه فقط دو نفر تو خونه هستند دقیقا حس می کنم که این برج، به فتح ب، چند برابر بیشتر از خرج یک نفر آدم است! هزینه هایی که واسه رفت و آمدها، مهمون، مراسم ...

می دونید،...

دوباره انگشتهام شروع کرده به خاریدن!

حساسیت به گرد و غبار، به شوینده،

به ، 

نمی دونم.

 

انگشت اشاره هر دو دستم، تاولهای زیرپوستی زده و می خاره باز...

گششششششششنمه !

آب قطع است

و بوی خوش غذا به هواست!