نصفی از روز اول عید سپری شد

خاله خانوم اومد دیدنمون. خوشحال بود، کلی لباس و کفش نو خریده بود، خیلی موجش مثبت بود خدا رو شکر. خوشمان آمد.

تا بود، از کلی از آشناهای قدیمی با مامان و ماها صحبت کرد. جالب بود خاطراتی که از شاهگل، از نازک جان(!) و از بقیه زنهای همسایه یادش مونده بود و همه رو به نیکی یاد میکرد تا رسید به مادر بزرگ مادری اش که متاسفانه، خاطرات خوشی براش نذاشته بود و به طبع، الان بعد از اقلا چهل پنجاه سال، یک خدابیامرز هم پشتش نگفت که بماند، یک تکونی هم بهش داد تو قبر!

من ماشینمو تمیز کردم. کلا با یک سطل آب. الانم آفتاب افتاده تو شیشه اش از تو حیاط صاااااااااف تو چشممه!

یحتمل بازم مهمون بیاد. نمی دونم. هرچی هست من یکی دو ساعت دیگه پا می شم می رم اصفهان. رویا خانوم با خانوده خودش و دخترش و یکی از آشناها دیشب از شیراز اومده اند مهمانسرای دانشگاه. گویا جاشون خوب نبوده، می رم که ببرمشون خونه خودم. تنها مشکلی که هست اینه که اولا خونه خودمم تمیز نیست، دوما من فقط یک جای پارک دارم و حضرات بیش از یک ماشین اند، بعد خودم نمی تونم بمونم پیششون چون به طبع راحت نیستند با حضور من، بعد هیچ تدارکاتی هم تو خونه ندیده ام، خب گناه دارند!

نمی دونم. می رم، اگه راحت بودند بمونند. دیگه هرچی در توانم هست رو براشون انجام می دم، انشاالله.

می خوام پیداشون کنم تو شهر، ببرمشون تا خونه که آدرس رو یاد بگیرند، بعد کلید بدم بهشون و خودم برگردم.

دیوانه ام، نه؟!

می دونم.