در مرخصی اجباری به سر می برم. دومین روز کاری سال.

باورم نمی شد تا ساعت نه خوابیده باشم

راستش، خیلی بد خواب شده ام تازگی ها. آبادی که بودم فکر کردم نکنه از جا و مکان باشه منتهی، الان دو شب هست خونه خودم می خوابم هم، نا آرومم. گرممه، گردنم خسته است، می دونید، آرامش ندارم انگار. خونه که بودم پا می شدم واسه پدر فاتحه می دادم. اینجا اما، گمونم باید فاتحه خودمو بخونم...

دیروز هویج خریدم کیلویی 1200 تومن، سیب درختی 900 تومن! دنیای وارونه ما! سیبها کوچولو بود و رو به پلاسیدن البته. یک دور دیروز آب گرفتم، یک دور امروز صبح! واسه دو سه دور دیگه هم دارم هنوز!

باورم نمی شد ساعت نه و اندی بیدار شده باشم! گفتم اینو. یک لیوان آب میوه خوردم و رفتم حیاط، یکم آب دادم به گلها، سطلهای زباله را آوردم داخل، چراغهای دور حیاط را که هنوز به تايمر وصل نشده خاموش کردم و بتن ورودی در پارکینگ رو که قبل عید با دستای خودم پهن کردم آب دادم و خلاصه، برگشتم به سفره صبحانه! جاتون تهی، خامه، مربای آلبالو، روغن محلی، پنیر! نون! نون محلی! خیلی حال داد. یک نون تمااااااااااااام با مخلفات مذکور خوردم و همزمان به مجموعه مرزبانان استرالیا نگاه کردم. جالب بود! حس استیصال آدمهایی که گیر می کردند و مصاحبه می شدند و دست آخر براشون تصمیم گرفته می شد رو، درک می کردم! و بدون تعارف، باید به قوّت و قدرت، زبان بخونم چند ماه! این مشکلات خیلی اش ممکنه سر من بیاد، نه صرف این که بخوام قاچاق کنم یا تقلب، اما صرف این که نفهمم سوال چی ازم خواسته، یا تو مصاحبه طرف چی داره می گه.

کلا، سر این که مبادا نفهمم! می گن آقا به خیالی، بی بی به خیالی به اصطلاح.

 تعطیلات عید که خونه بودم ، به چشمم می خورد بچه ها به شدّت درس می خونند. ریاضی مهندسی مثلا. مشخصا موضوعاتی که من سوادشو دیگه ندارم. از قدیم هم نداشتم. با خودم فکر می کردم اینکه فکر کنم اون دانشجو است و من فارغ التحصیل، اون باید بخونه من نیاز ندارم، این بزرگترین فریب دنیاست! منم باید بخونم. باید به روز باشم. هرچند به دردم نخوره اما، باید مطالعه کنم...