یادش بخیر...

کتابها رو که قبل عید خاک گیری(!) کرده بودم، چیدم سر جاش

یک کتاب گرامر داغون به چشمم خورد.

یادم افتاد که باید بخونمش...

یادم افتاد ساااااااااالها پیش، زمانی که المپیاد فیزیک شرکت می کردم رو...

یک چند روز قبل از آزمون، اومدند گفتند و قرار شد بریم شرکت کنیم

تو جلسه، یک عااااااااااالمه کاغذ سفید بهمون دادند که دریای علم ما رو بتونه جا بده، بعد چندتا سوال، در حد یک سطر...

یادمه یکی اش راجع به سیاهچاله ها پرسیده بود!

من چه می دونستم چاله چیه که سیاهش چی باشه! 

رد شدیم

نمرات رو که دادند ،طرف مردانگی کرده بود و نیم نمره بهم داده بود!

فکر کنم نیم از بیست! یا از صد! یادم نیست! حرمت اسم و فامیلی که بلد بودم رو لابد!

حاجی نیکی مدیرمون بود. از اون حاجی های بی گردن! برافروخته بود! عینکی و ریشی، اومده بود در حالی که یک نامه ای رو تو دلش می خوند بهم گفت، فقط خودمنیم  ادّعامون! ...

همین یک جمله اش یادمه فقط!

فقط خودمونیم و ادّعاهای بیخودیمون!

حالا منم اگه بخوام هرغلطی بکنم، باید درس بخونم، منتهی، فقط خودمم و ادّعاهام! فقط روز رو شب می کنم و شب رو روز، بی اینکه کار مفیدی کرده باشم...

باید درس بخونم...

 

تصمیم گرفتم خورشت قیمه بار بذارم واسه شب

در ظرف لپه رو که باز کردم، عجب بوی گندی می دن! 

بقیه ظروف حبوبات رو هم باز کردم، اونقدر بد بو نبود که نخود لپّه!

گذاشتم یکم باد بخورند.

یکمی هم خیس کردم واسه شام...