این دکتر آردی رو یکم اذیت کردیم، به روزش گرفتار شدیم.

امروز از صبح دستم بند بود. نشد از خونه جم بخورم.

بالاخره این عصری بلند شدم رفتم سروقت باغچه. یکم آب دادم، حسب اتفاق حسین سیاه هم اومد و سم داشت و سمپاش داشت و خلاصه درختهای آفت زده را سمپاشی کردیم با هم، یکم بتن آب دادم و گل آب دادم و یکم شیر آب حیاط رو درست کردم که دیگه چکه نکنه و شیرکولرهای همسایه ها رو ردیف کردم که هرکی خواست بتونه بره کولر وصل کنه و خلاصه، یک نفسی کشیدم تا شد الان.

حالا ادامه کار. می خوام برم دانمارک! کی به کیه! روی دریای سیاه! شاید رزقمون اونجا حواله شده باشه! کسی چه می دونه. فعلا دارم چیز می نویسم براشون تا ببینم می رسم بفرستم یا نه.

خراسان، زلزله اومد گویا. اسفراین. 4.4 بوده شدتش. علی با خانواده اونجاست. البته اگه نمرده باشه تا حالا. علیرضا اکبری اسفراینی، فارغ التحصیل ریاضی از دانشگاه صنعتی. هم اتاقی بودیم با هم. یادش بخیر. اون زمان که ما تو این دنیا نبودیم این عاشق تار بود و عاشق شجریان. تو خوابگاه که با کلی نکبت ضروریات رو ما جابجا می کردیم، این کی کیف داشت تمام کاست های اصلی شجریان! می ذاشت و هی سرشو تکون تکون می داد. اون موقع فکر می کردیم این نمی فهمه، نگو ما نمی فهمیدیم زیاد!

اصلا!

بگذریم

یک حالتی به نام جوع بر من مستولی گشته است. کنسرو لوبیا گذاشته ام بپزه. 

دیشب یک لیمو امّانی تو قیمه بود، خواستم با قاشق چوبی سوراخش کنم، همچین شد که کلی آب خورش پاشید به سر تا پام. شانسم گفت تو خونه حتی تنهایی هم حجاب به پامه وگرنه الان شده بودم عین شما! خلاصه امروز لباس شستم، رنگ گرفته لباس! نمی دونم چی تو رب گوجه می تپونند که رنگ ثابت پیدا می کنه لامصّب! ازین پس باید دیگه رب نخرم. خود گوجه رو می خرم، چرخش می کنم، فریز می کنم! فکر کنم بهتر از رب در بیاد. بدجوری این رنگها نکبت اند. حالا تو لوبیا هم همون روغن و همون رنگ دوباره هست.

شماها شام چی دارید؟ خدمت باشیم!