سر قبر، تا داشتم قران می خوندم، هی خاک خوردم،

هی خاک خوردم

هی خاک خوردم

هی یک توله سگی، با نوک پاش، خاکها رو قل می داد تو گود کناری، 

باد هم که صاف می آوردشون سمت من.

بچه بود، نمی خواستم چیزی بهش بگم منتهی،

داشتم فکر می کردم چی تو مغز پوک این توله آدمیزاد کرده اند که از این کار کیف می کنه؟

سقوط!

هی یک شن رو قل بدی، بره بیفته

دوباره بعدی

بعدی

بعدی

خدایی اگه فرض رو بر این بذاریم که حس یک بچه خیلی ناب و دست نخورده و انگولک نشده هست و فطرتی عمل می کنه و اینها، این چه مرضی به کدوم کروموزم بنی آدم هست که لذت می بره یک چیزی رو قل بده، بد نگاهش کنه، بعد بعدی رو مجدد قل بده، بی اینکه با این کار سیر بشه یا چه می دونم ارضا بشه یا مثلا چیزی یاد بگیره یا عایدی ای داشته باشه! فقط هی قل بده!

خراب شده اند گمونم بچه ها...

 

نوشته بود، از خدا پنهان نیست، اما بهتره از شما پنهان باشه،

حالا، از شما هم که پنهان نباشه، من از این مراسم هر هفته رفتن سه ساعت تیز سر قبر پدر ایستادن و براش تکدی فاتحه کردن، وااااااااااااقعاً منزجرم!

چرا ما این کار رو می کنیم؟

چرا مادرم ول نمی کنه؟

چه لزومی داره هر هفته این کار تکرار بشه؟ می ریم که بگیم چی؟ که ما هستیم؟ که برامون مهم بود؟ خب مگه خری هم هست که لازم باشه اینها رو بهش ثابت کنیم و اصلا مگه کسی اهمیتی داره که ما بخواهیم بهش چیزی رو اثبات کنیم؟ به کسی چه مربوط؟

چرا می ریم؟!

نمی دونم!

فقط میدونم دیر یا زود، فنرم در می ره و شاکی می شم، اگه اینها بس نکنند!