حوصله ام سر رفته است

داشتم لیست تلگراممو نگاه می کردم یکیو پیدا کنم سک کنم،

خب، بعضی ها عکس باباهاشونو گذاشته بودند و کلا شوخی نداشتیم با این مقوله

یک لحظه، شماره دوستم رو دیدم... یک بچه مشکوک به اوتیسم داره طفلک

داشتم فکر می کردم که یک گاهی یک جورایی می شه که آدم از مناسبت ها هم فرار می کنه!

واقعاً این دوست من چه حسی داره امروز، از اینکه پدر شده است؟

شک ندارم خوشحال نیست. شک ندارم ترجیح می داد اونشب که بچه می ساخت زلزله می اومد و قبل اینکه نطفه اش بسته بشه می مرد! می دونید، یکی اذیتی هست که خودش داره می شه، که چطور با بچه ای که این مشکل رو داره برخورد کنه، یکی عذاب وجدانی که می کشتش! یکی نگرانی این که نکنه کاری می شه بکنم براش و چون نمی دونم زمان از دستم می ره...

بخصوص تو این بند آخری رو اقرار به لسان می کرد خانومش...

یک گاهی، شاید آدم خنثی باشه به ولنتاین، به روز زن، به روز مادر، پدر، به روز درختکاری، به کریسمس

ولی یک گاهی می بینی سر روز نوروز یکی گاییده شده است! اون دیگه تا عمر داره از نوروز گریزان است! 

چه نو روزی؟ چه روزی؟ چه کشکی...

قدر این بی رنگ بودن مناسبتها را باید دونست!

همیشه بدتر از بدی هم اگه چه متصور نباشه،

اما وجود داره!

لامصّب!