دختر داوود، امسال زبون باز کرده است. تنهاست، فقط راه می رفت تا قبل عید. امسال اما تو شلوغی های دید و بازدید لابد، زبون پیدا کرده دو سه متر! به داوود می گم تخم کفتر خوروندی به بچه؟

می خنده

امسال بچهه راه می ره حرف می زنه باباهه رو امر و نهی می کنه! جالبه. یک ماشین براش خریده که باید هلش بده. سوار می شه، بعد هی جیغ می زنه که تو! تو! نمی خواد پا بزنه و بره جلو! ترجیح می ده باباهه از عقب اینو هل بده!

بدتر از باباش، هرآچاری دستش می رسه می کنه به این ماشین! 

اون یکی آیناز، نمی دونم آی چی چی، تازه لغت نه رو یاد گرفته. بهش می گم خوبی عمو؟

ذووووووووق می کنه، می گه "نه"!

خخخخخخخخ

گفتم همینو بلد باشی کلی کارت پیش است!

دارم فکر می کنم یکی دو تا عروسک که از دبی مونده رو، بدم به بچه ها... براشون خاطره است...