یک ساعت از یک زندگی معمولی و زیبا!
هشت و نیم و نه بیدار می شی، تشکت رو جمع می کنی، سیم دراااااااااز موبایل رو هم جمع کنی می ذاری کنار دیوار، دست و روتو می شوری می ری تو حیاط، دو سه تا نفس می کشی و می بینی که نه! تا جیش نکنی، روز شروع نمی شه انگار!
می ری می جیشی به دنیا و ما فیها...
حالا شد، سماور رو روشن می کنی و دست می کنی ته یخچال تو سطل، یک تکه پنیر درمیاری می ذاری کنار بشقاب، یک نصفه خیار، گردو، پسته های دهن بسته مونده از آجیلها...
...
ماشینتو آتیش می کنی و می زنی به بازار... اول از همه لوازم برقی فروشی. دو تا لامگ ال ای دی، یکی آفتابی یکی مهتابی برمی داری، بیست وات، دونه ای هجده هزار...
دقیقا نمی دونی واسه کجاست! فقط می خری، که عصرهایی که تو تنهایی خونه دلت می گیره، نور رو زیاد کنی و روحیه ات یکم بره بالا، بی اینکه نگران قبض برقت که نه، نگران منابع مملکتت باشی! دیگه الان هجده هزار پول داده ای، برای هر لامپ! از دولت دیگه نمی خوری...
یکم پایین تر، باز ترمز میزنی. عمده فروشی شاهقلیان! دارند جارو می زنند، راهتو کج می کنی می ری مرغ و ماهی! سلااااااااام! بچه شیر داری استاااااااااد؟
نداره. این هفته ماهی دریا نیومده تو استان.
قزل ببر
نه نمی خوام.
شنبه اشاالله
اگه بودم، انشاالله
برمی گردم به عمده فروشی.
این تخمه کم نمک تر نداره؟
نه همینه. چندکیلو می خوای
یک کیلو. پلاستیک کجاست؟
طرف مغازه رو دور می زنه بهم پلاستیک می ده.
می گم می گفتی اونجاست برمی داشتم بابا. اینهمه راه
می گه تو پسر فلانی هستی؟
میگم آره
(کل این مدت که بابا نبوده، هرچی لازم شده از اینها خریده ام، مگه که نبوده باشند )
پسته چنده؟
42 هزار، 47 هزار، 49 هزار
خودش میاد، میگه این 42 از همه بهتره، با زغفرون بو داده ام. سفارش خودمه.
یکی دوتاشو که دهنشون باز شده می شکنم، لاشون اثری از مدفوع آفتها نیست
دیگه از محل پلاستیکها که بلد شده ام، خودم کیسه بر می دارم و پر می کنم
دقیق می شه یک کیلوگرام!
دیگه بفرما
ممنون همینها
69 هزار
سوار می شم ادامه راه
عمدا، می رم سمت مغازه آقاجون امید. از معدود مغازه های نخودچی بیرزی قدیمی. تاحالا نرفته ام. بابام راجع به اخلاق گندش گفته برام. مطمئنم کارتخوان نداره. پول بر می دارم و می رم
سلام!
سلام
گندم می خوام
ببین از کدومها...
انتخاب می کنم کدوم گونی ها، فقط حالا باید تصمیم بگیرم چندگرم که پولش رند در بیاد...
تا میاد بکشه برام، نخودچی هم سفارش می دم. با همون ملاحظات
میگه پس برای مغ (مرغ) می خوای؟
خنده ام می گیره. راست می گه . ربع کیلو نخودچی نمکی و ربع کیلو گندم، چهار هزار...
از مغازه اش خوشم میاد، فقط با اون اخلاق گهش، نمی شه صبر کنم. زود میام...
تو دوتا خیابون اونورتر، مغازه عزیزی هاست. پر مشتری. یک آخوند با اولاد،
ماشینمو پارک می کنم و می رم داخل
نمی شناسم کسی رو منتهی، انگار مغازه دار می شناستم...
برنج لری می خوام...
خیلی سعی می کنه یک گونی بفروشه بهم منتهی، مقاومت می کنم...
چهل و هفت هزار! از قرار کیلویی 8400 تومان. برنج خوش بویی است منتهی بوش می ره با آب!
سوار می شم و به سمت نونوایی می رونم. عه اینبار یک دیلاق هم داره کمک میکنه! نونوایی زنونه بود و باحال! چیه این دیلاق!
پنج تا نون خونگی می خرم به دو هزار...
دیگه گرد می کنم و بر می گردم سمت خونه ...
بالای یکصد هزار...