عصر جمعه
اونقدر بی حوصله که حتی هیچ آهنگی رو نذاشتم پلی بشه
تو راه مدام می پرسیدم چرا ماشین راه نمی ره!!!
دم دمهای رسیدن دیدم گازش نمی دم طفلکی رو!
تو اصفهان، سر راهمو کج کردم ببینم آش رشته گیرم میاد یا نه. یکی بسته بود، اون یکی فقط شله قلم کار داشت.
خریدم...
یک قاشق خوردم، هیچ طعمی نداشت. درش رو گذاشتم و رفتم سمت پارک صفه
اونجا دوبله ایستادم و آشمو دوباره چشیدم. سرد که شده بود، یکم مزه انداخته بود...
خوشمان آمد. جاتون تهی...
تو راه به گردشگری فکر می کردم. به زباله هایی که ملت ریختند. فکر می کردم چرا مردم هر گوشه دم عید که می شه نمی رن راه رو ببندند و کسی رو راه ندن! یک سال اگه کسی رو راه ندن آبادیشو، ملت می فهمند نباید تو خونه مهمون که می رن هرچی خوردند همونجا برینند! به گند کشیدند مملکت رو رفت! یک مشت غربتی که دیگه امروز تو جاده خستگیشونو با لایی کشیدن و ویراژ رفتن در می کردند! واقعا هرچی آدم پولدار تر، احتمال بروز رفتارهای موقر تر، بیشتر!
دارم به این فکر می کنم که کل پس اندازمو بدم ماشین بهتری بخرم. قیمت ها رو نمی دونم. فکر نمی کنم بتونم هیدوندای بخرم. یک زمانی می شد. فردا یکم اطلاعات جمع کنم، شاید خریدم.
خونه رسیدم. از سر خیابون ریموت رو زدم و وقتی رسیدم، های وای! قشششششششنگ دخول کردم! چند روزی می شه که به همه ریموت داده ام و افتتاح کرده ام در اتوماتیک رو. به هر واحد 270 هزار تومن رسید. از جمله خودم. ولی به نظرم ارزش داره! حال می ده! و جای پارکهامون خیلی بهتر شد. بخصوص مال من که از نابود بودن در اومد! در واقع با این هزینه جای پارک دو نفر خیلی به نسبت قبل بهتر شد، یکی یکم، برای شش تای دیگه هم این اتوماتیک بودنه کمک بزرگی شد وگرنه خیلی فرق نداشت. مسیر عریض تر شد البته.
بگذریم.
آفتاب بالاست هنوزم. چه کار کنم تا شب!؟
این چه زندگی است من دارم؟!
راستی، مهمونم نیومد. گفتند یکضرب می ریم تا تهران، شاید در برگشت! طفلکی ها بچه رو می برند لابد مشاور. گناه دارند...