استمداد
یک ماموریت رفتیم، یک عالمه گاو! کارفرما و پیمانکار و همکارهای من در مشاور، برخلاف نظر من و محاسبات من تصمیم گرفتند که هزینه کنند و سنگ رو، سنگی که ایستاده سر جاش رو، نگه دارند!
منم صورتجلسه را امضا کردم...
کون لقشون.
بعد که برگشتم یکی از همکارها از عراق، یک شیرینی باحالی آورده بود، شبیه باقلوای یزدی ها. شبیه گوشت! خوش مزه بود!
سر راه برگشت رفتم خرید. پودر کتلت آسان، پفک، نخ دندان، خمیر دندان
چقدر دلم می خواست می دونستم کدوم این خمیر دندونها خیلی تند است! نعنایی شدید! نفهمیدم! یکی برداشتم دیگه. یکی که نه سفید کننده باشه نه پایدار باشه نه هیچ هنری دیگه داشته باشه! ساده ساده!
پودر سیر و تن ماهی و دستکش سایز لارج و پنیر و نخود سبز و ذرت و رب گوجه و سس هزار جزیره خریدم!
بد نبود 78 هزار تومن شد که تازه ممکنه یک 206 هم برنده بشم!
والله!
سر راه دیدم هوس آشم نخفته هنوز. راه افتادم دنبال آشی ها! یکی اش کلا حاشا کرد که کسی آش رشته می پزه! گفت نمی پزند! دوتای دیگه هم بسته بودند. گویا فقط آش صبحی می پزند.
خلاصه، موند رو دلم. یک باااااااااار سبزی از قاسمی خریدم که خودم بپزم که نشد! یکی از کارفرماها زنگ زد بیا سقف رو چک کن. نمی دونم چرا نگفتم فردا، پس فردا! گفتم بذار ناهارمو بخورم میام! عین خر!
لابلای آشی ها به یک پلاسکویی هم سر زدم و واسه مامانم سفره متری خریدم. متری نه هزار تومن. خیلی دنبال یک چیز قشنگ می گشتم...
آبجی زنگ زد، یکم نگران بود، نگرانم کرد. گویا خونه، بعنوان یک هدف برای سرقت خیلی جذاب است بین همشهری ها. این چیز غریبی نبود، تصور اینکه بابای ما خیلی پول یا طلا انبار کرده اونم تو خونه، درسته احمقانه است اما، ملت از کجا بدونند؟
نمی دونم چکار کنم. این که برم بیمه بخرم، خسارتهای روانی یک هجوم را نمی تونه جبران کنه.
این که بریم بخوابیم تو خونه هم که نمی شه
بزنیم زندگی رو بفروشیم، خب پس چکار کنند؟ هنوز سه تا بچه تو خونه هست
واقعا نمی دونم چه باید کرد. کسی راه کاری داره بهم بگه؟
بفرمایید نون و ماست و سبزی