تاحالا،وقتی از تو اتوبان رد میشی، برای سربازی که تو اتاقک است، برای سربازی که بالای اتوبان او منطقه نظامی ایستاده و داره ماشینهارو با نگاهش بدرقه میکنه، براش دست تکون داده ای؟ چراغ زده ای؟

اصلا میبینی بدبخت تر از تو هم کسی هست، که تمام وقتشو اسیر است، که حقوق ماهانه اش ناچیز است، که حتی نخبه هم باشه، درحال شکنجه شدن است؟

فقط گاز میدی و فکر بدبختیهای خودتی، یا نحیف های اطرافتو هم میبینی، که حتی از لباسی که تنشون میکنند، ناراضی، ولی مجبورند؟

آش خور شنیدی؟

میدونی شمال تهران، کسی رو تو شرایط جنگی سختی دادن، یعنی چی؟

نگهبانی رو میفهمی؟

اآرزوی رفت و آمد آزادانه را چطور؟

دست تکون بده،

نمیمیری!

یقین کن از اون پشت سیم خاردار و اونهمه مانع نظامی، حتی اگه بتونه در لحظه رد بشه، نمیتونه با سرعت هفتادکیلومتردرساعت حتی دنبالت کنه و بکنتت!

تو امنی، 

جات امنه،

یک دست تکون بده!

شاید دلخوشی یک جوون، همینقدره که بفهمه بقیه خوشبختهای تو اتوبان، بعضیشون،یک زمانی جای اون، اون بالا داشتند پست میدادند!

شاید حس کنه، رها میشه!

دست بجنبون! نمیمیری! یک بوق بزن! یک چراغ!

نمیکنتت! تو رساله هم نهی نشده! ببین سرباز رو! 

اممممید بده...