یک سفر
آرامش ندارم
برگشتم خونه خودم
سر راه آش خریدم
آشیه، با یک خانومه، چه لاسی می زد! اونقدر که با کلی دلخوری وسط فروختن به اون، منو راه انداخت!
خانومه بهش می گفت چطور نشناختی، قیافه ام خیلی عوض شده است؟!
آشیه، جوان پریروز مملکت، بی بهره هوشی چندان، بجای اینکه بگه آره ماشالله خوشگل تر شدی، رو اومدی، آب رفته زیرت، و الخ،
هی می گفت نه من تو ماشینو نگاه نکردم!
گه خورده بود! از دکونش اومده بود بیرون به پراید داغون خانومه فرمون می داد که بره تو ایستگاه اتوبوس پارک کنه! بعد می گفت من ندیدم!
بزغاله!
می گفت شماره منو که داشتی که!
اون ابله هی می گفت نبودی یک مدته!
خانومه هی بدک نبود. دماغ مفصل و بزرگ و خاصی داشت که به صورتش می اومد. به لطف سفیداب و سرخاب، صورتش صاف و موهاش رنگ شده و بدک نبود. پاچه هاشو ور مالیده بود بالا و ریشه موهاش که انگار همین یکربع پیش خشک خشک شیوش کرده بود، دونه دونه و تنک، روی پوست قرمز شده پاهاش رو هاشور زده بود...
نیم ساعتی تو ترافیک پارک صفه ایستادم. جا نمی شد که هیچ، راه نمی دادند برم! دفعه قبل دوبله ایستادم آش خوردم. اینبار اما، دوبله حال نداد. اومدم.
سپاهان شهر، شیرینی خریدم. ازش پرسیدم حالا اینها اسمهاش چیا بود؟ گفت نمی دونم پرتقالی و هلندی؟ اسم دو تا کشور! پسره نکبت! اطلاعیه زده بود دنبال دوتا دختر که بیان کار کنند. قبلا دختر بود. لابد روزی هزار تومنشون می داده، ترک کرده اند. حالا دوتا پسر می چرخوندند و چقدر نچسب!
اومدم خونه خودمون. لباس شستم، دوش گرفتم، شیو فرمودم، الان تر و تمیز یک شب وقت دارم که ساز بزنم، کارهامو توی نت بکنم...
خدمت باشیم!والله بخّدا!
راستی، کم مونده بود تصادف کنم! انحراف به چپ! تو جاده، یک ماشین ازم سبقت گرفت، اومدم برم بیرون که یک لحظه ماشین پشتی رو کنارم دیدم! فوری پس کشیدم! شانسم گفت! من نمی دونستم ماشین جایی به اسم نقطه کور داره! یک جایی درست در بغلت، که آینه نمی تونه نشون بده! واسه همینم عین این ابالهه، موقع پیچیدم یک چنددرجه هم تاب می خورم و پشت سرمو از رو شونه ام نگاه می کنم. در همون حدی که نقطه کور آینه رو پوشش بدم. و اینبار، این حرکت ابلهانه، نجات دادمون!
یارو حتی بوق هم نزد! به تخمشون بودم!