ریتم من
می شمارم
پا می زنم
دیاپازون کوک می کنم
ولی دستم به اختیار خودش ساز می زنه! سرعت رو نمی فهمه احمق عوضی!
فی الواقع، ساز زدنم دلی شده بجای اینکه اصولی بشه!
من باید آخوند می شدم، هنر خارج از توان من است!
قبلا گفته ام، آخوند محترم می ره رو منبر و هرچی فی البداهه به ذهنش رسید رو می گه، کم هم آورد یک جایی هست به اسم صحرای کربلا که ماشاالله! گنجینه ایه! می زنه به دلش و تا می تونه ازش بر می داره، کم هم نمیاره منتهی،
اهل موسیقی دهنشونو باید به جا باز کنه! نه یک لحظه پیش، نه یک لحظه پس! وگرنه می گن فالش زده!
دقیقا باید شروعش معلوم باشه اتمامش مشخص باشه، فراز و فرودش معلوم باشه،
اونوقت تو مملکتی که هزار تا کانال تلویزیونی داره، هیچکدوم موسیقی نمی ذاره منتهی افاضات آقایون رو داره، خیلی نیاز به تفکر نداره که مثلا رانندگی اش چطوریه،کمک به زلزله زده هاش چه مدلیه، دانشگاه رفتنش تابع چه قانونیه، نظم اجتماعی اش، و الخ...
خدا خوبمون کنه. حالا من چه کنم؟
یک و دو و سه و یک و دو و سه و ...
مگه می شه واسه "یک و دو و" هیچی نزنی، بعد ییهو از سه شروع کنی بزنی؟ خب قاطی می کنی! مغغغغغغغغغزت جواب نمی ده!
کمممممممممک!