سنّت
دامادمون داشت موعظه ام می کرد که ازدواج کن، فلان می شه..
حالا فلان هاش خب بیشمار
هم اون موقع، و هم الان سر یک موضوع دیگه ای یادم اومد که ، سنّت های الهی به نحو بسیار سختگیرانه ای، در مورد من اعمال شده است. این که اگه دنبال چیزی رفتی، بهش نمی رسی! این سنّت حاکم بر زندگی من بوده به نظرم! دیشب هم که هی می گفت از مزایای خوبی مدام به خودم نهیب می زدم، خر نشی ها! خر نشی ها!
هروقت، واسه هر کاری برنامه ریزی کردم و انرژی گذاشتم، اگه حتی شد، سر جمع و در دراز مدت، دیدم زیان کرده ام!
این خیلی دردآور است!
یک موقعی از خودم می پرسیدم این آدمها که کنار کوجه میشینند و آفتاب می گیرند چرا یک تکونی نمی خورند. مشخصا فکر می کردم اگه هر کدومشون سه تا تکه آشغال از روی زمین اطرافشون بردارند، دهشون می شه مقصد و جاذبه گردشگری! منتهی،
الان فکر می کنم، لابد اونها هم، به مرحله تسلیم و وادادگی رسیده بودند!
تسلیم و
وا دادن!