خب، مقاومت کردم،

و بالاخره اومد!

آخرین مغازه ای بود که امروز عصر، اومد و دکّونشو باز کرد!

یک پیرهن خریدم، فیت تن!

سایز لارج بی جعبه ای ها!

یک تنبان هم! 

هردو کرم! اصولا باید ضربدری با چیزهای دیگه بپوشم وگرنه یک شمعک می شم تک رنگ!

خوشحال بودم. خوشحال شدم. حس خوبی بهم داد. با وجودی که تو اون محله و البته تو اون ساعت، ناهار خوبی گیرنیاوردم. از قبل می دونستم نیست، خیلی نگشتم...

خوبه بلندشم هرچی گوشت تو فریزر هست رو، بذارم بیرون و شب یک کبابی راه بندازم!

میام الان

 ...

نشد آقا. اندازه یک وعده کباب هم حتی، گوشت نداشتم. ماهی هم نداشتم، مرغ هم نداشتم! فی الواقع فریزر الان به کاهدون بیشتر شبیه است تا فریزر! نخود فرنگی و ذرت و برگ مو و کشک و نون و البته یکمی گوشت، اما نه زیاد.

خب، مهم نیست زیاد. 

آهان، اینو می گفتم. خیلی حس خوبی پیدا کردم بعد از خرید و یک جوری بود که ماشینم تند تر می روند، روان تر بود، حس سفر، مثبت تر جاری بود توی راه، آهنگ ابی هم، قشنگ تر و، خاطره انگیز تر از همیشه!

منو برد به سالها پیش ، زمانی که بروجرد، سرباز بودم، شبی که رفتیم نمی دونم واسه چه کار، مانور؟ عملیات؟ خشم شب؟ نمی دونم، یک چیزی تو بیابان بیرون پادگان. وقتی ولمون کردند ملت کپه کپه دور هم جمع شده بودند و یکی، این آنگ ابی رو می خوند! من، اونجا، برای اولین بار بعد از خیلی بار، این آهنگ رو شنیدم!

به شب زل زده بودم به این عشششششششششق، که شب مهتابی می شه

به گل طعنه زدم من به این عشششششششششق، که تو هستی همیشه

بهار پشت زمستون، پس از تو، برام مایه غم داشت

نبودی و پس از تو، بهارم تو رو کم داشت...

یک شب تابستون،

بروجرد

یک عالمه سرباز که ریده بودن تو خوابشون، تو زندگیشون، تو وقتشون، روحیه شون،

بعد یک خلوت که یکی با صدایی دلچسب اینو بخونه و بقیه دو انگشتی دست بزنند در همراهی اش

و یکی هم مثل من که مححححححو این فضا، دارم برای اولین بار، گوش می دم به متن...