شور مراسم عزا
قبرستان!
چسب هم خریده بودم اینبار، بردم با خودم. هفته پیش که بارندگی شده بود چسب آکواریوم اطراف عکس پدر جدا شده بود و کلا کاشی عکس رو می شد برداشت!
برداشتیم با خودمون آوردیمش. دیگه این هفته که می رفتم چسب بردم که بچسبونمش.
یک سه ربع، یک ساعتی بود که اونجا بودیم، شلوغ هم بود، ییهو یک پیکان اومد و کاپوت رو زد بالا و بلندگو ها رو پیاده کرد و یک دو سه بساطش رو پهن کردن و شروع کرد به عربده کشیدن!
رفتم براش!
بهش گفت یکم صداشو کم کن، یا بلندگوهاتو بچرخون
گفت نمی شه!
گفتم کم نمی شه؟
گفت مراسم عزاست، باید شور داشته باشه!
گفتم خیلی خب، کارت رو بکن. برگشتم بیام، یکی از اصحاب عزا دستمو گرفت گفت چشم آقای فلانی، الان.
وقتی برگشتم، دیدم مامانمم اذیت است. گفت بیا تا بریم اصلا!
جمع کردیم و از کسانی که بخاطر ما اومده بودند عذرخواستیم و راه افتادیم...
می دونستم با اون صدا، قطعا شنوایی و اعصاب جفتمون به هم می ریزه. دور که شدیم پرسیدم بخاطر من اومدی؟ گفت صدای که بلند باشه میفته تو سرم، نمی تونم تحمل کنم...
ما اومدیم
و من فکر می کردم هیچ چیزمون عین آدمیزاد نیست این روزها!
کسی که بلندگو دست میگیره، خیلی کم پیش میاد بدونه دسیبل چیه، آستانه شنوایی آدمیزاد تا چقدره، فقط می خواد جمع رو میخکوب کنه، می خواد اشک بگیره، نون بخوره
ای چیزم تو نونی که با آزار خلق خدا بدست میاد! چه نونی است؟ یک مشت پیرزن و جوان حتی، مجبور بودند اونجا بمونند، چرا اینهمه نمی فهمند بعضی ها؟
نه فقط عزا، من تو عروسی فک و فامیلها، همیشه تو کوچه داشتم راه می رفتم! نمی شد تو مجلس بشینم! اونجا هم همین مشکل رو داشتم! صدای بلند! و بعضا به قول فهیمه، رقص همجنس بازها! مردها جدا، خانومها سوا! هیچوقت تو این عروسی ها به من خوش نگذشت! یاد ندارم! جشن نبودند اصلا. نه ترانه ها، نه غذا خوردنها ،نه اون اصرار به رقصیدنها! من رقصم کجا بود؟! تنها بار و آخرین باری که رقصیدم، با خانومم بودم، یک جشن تولدی بود...
تولّد نگار...
(شاخکها رو بدید بره کنار! قطعا شما همه چیز رو نمی دونید رفقا. من نگفته ام)
اون رقص هم که می گم، من که رقص بلد نیستم. نبودم...
بگذریم.
اغلب پیش می اومد که تو این عروسی های یکی بیاد بگه فلانی، فلان جاست مشروبها!
و من بخندم بگم، خیلی ممنونم. اهلش نیستم.
و اون جا بخوره و عقب عقب بره و عین بز نگاهم بکنه که این چه احمقیه!
برگردم به اول بحث. به نظرم خیلی حرکت مسخره ای است در مراسمی که باید بر آلام خانواده داغدار مرهم گذاشت، هزینه می کنیم که جگرشونو بخراشیم!
مسخره تر این که خانواده مزبور، خودش در تدارک این چیزهاست!!
ما نکردیم.
بذار رسمی اگه احمقانه است، ما انجام ندیم. شاید نفر کناری هم عقیده بود با ماها. شاید پول این مفت خوری ها را نداشت، بذارید ور بیفته بعضی آفتها...
پیرو این موضوع یک کلیپ کوتاه که آبجی خانوم از یکی از خیابونهای انگلیس فرستاده را، گذاشتم تو کانال.
ملت کجان،
ما کجا!