تو برگشت از قبرستون، مامانم با یک خانومی تعارف کرد، با هم صحبت کردند و گویا بهش گفت که بیاد ما برسونیمش.

زن همسایه اسبق بود. اومده بود سر قبر شوهرش.

شوهرش، راننده بود. یک خونه داشتند اندازه لونه مرغ. و هفت تایی بچه .

داشت می گفت اونجا را که فروختند یک خونه پونصد متری فلان جا خریده اند بعد هر عروسی یک سهمی ازش داشته، بعنوان قباله، وادار کردند بفروشند و سهم طلبکاران ناشتا را بدن، آخر عمری خانومه ارث پدرش رو گذاشته روش، یک خونه سازمانی فسقلی در  حاشیه شهر گرفته اند براش، دو دنگ از خونه مال خانوم...

می گه، گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد!

این از خونه لونه مرغی در اومد باز برگشت به لونه مرغی بدتر از اول!

طفلک، عمل قلب باز کرده بعد بهش گفتن نباید وزنه بلند کنه بعد چند شب قبل شوهره رو به خواب می بینه که تو یک سینی دو تا لیوان داشته به خانومش می گفته ولادت حضرت علی است شربت بریز ببرم برای دوستام. خانومه می گفت هرچی می ریختم لیوانها ترک داشت، پر نمی شد. گفتم بذار برات لیوان خوب بیارم. اومدم دنبال لیوان بیدار شدم!

با خودم گفتم باید شربت خیرات کنم براش. امروز یک کلمن شربت درست کردم آوردم زمین خوردم شیر کلمن شکست و شربتها ریخت ولی تهش سی تا لیوان تونستم پر کنم بدم...

من،

تمام این مدت،

داشتم فکر می کردم که چه اجباری بود!

و اینکه چرا لیوانهای آقای ... ته نداشت

و اینکه چرا بعد یک عمر، اینهمه اشتباه! چرا باید پدر داماد از خونه مصرفی خودش، نه از مازاد، به عروسی که معلوم نیست سر کدوم سفره چی خورده، کادویی بده که منجر به این آوارگی بشه

اینکه ما، کی دست از اشتباهاتمون بر می داریم!