صبح رفتم جلسه

یک چیزی ازم خواستند با یک نرم افزار خاص

وقتی برگشتم اداره و مدل کردم، نتیجه همخوان با نرم افزار قبلی نبود...

خیلی دمغ شدم. نباید اینطور می بود. یکم کارم زیاد شد الان. باید بفهمم کدوم این دو تا از چی اینهمه تاثیر می گیره که همخوان نمی شه ماجرا.

این به کنار

یک هم اتاقی دارم امسال، کاملا بیکار است. به صراحت می گه آویزان تخم فلان مدیر بوده و حقوق خوبی هم می گیره. دقییییییییقا هیچ کاری دستش نیست. این امروز با اون یکی هم اتاقی، چند ساعت حرف می زدند. بحث خرید موبایل، مقایسه مدلها، بحث شعرهای در پیت عموی این آویزان، بحث تعدیلها، 

نهایتا، ظهر، اعمال قدرت فرمودم!

حس می کنم قدرت من مثل قدرت کروکدیلهاست!

جست و خیر نمی کنند، داد و هوار و پارس ندارند، حتی اونقدر کون گشادند که گاز نمی گیرند، ولی، همه حساب می برند! همه، می دونند که این موجود ساکت و رام، اگه گاز بگیره، می کنه! درخصوص من تمامش توهم است، من واقعا زد و بندی با مدیریت بالایی و حتی میانی ندارم.  هیچوقت نخواستم داشته باشم. همیشه سعی کردم از مدیریت فرار کنم و کارشناس بمونم منتهی، توهم ملت را که نمی شه کاری کرد براش! بذار وهم کنند!

اداره که تمام شد، به سمت آبادی، اول رفتم بیمه آسیا. ماشینمو به ارزش 33 میلیون تومن، بیمه سرقت فرمودم، 254 هزار تومن. زور است اما بد نیست! ما جسارت از صفر شروع کردن را نداریم! 

بعدش روندم سمت آبادی. زرین شهر رسیده بودم دیدم انگار گشنه ام شده. از کتلت هایی که دیروز مامانم گذاشته بود همراه داشتم. با سبزی خوردن و خیار شور و نون خونگی. کشیدم کنار، تو سایه درخت، پارک کردم و جاتون تهی، ناهار تو ماشین خوردم. 

بعد یک عالمه رانندگی رسیدم آبادی و یکراست رفتم مغازه فروش سم و کود و الخ. دکتر مهدیان نامی، جوانی نو رسته، با دو دهنه مغازه. یک شاخه از درخت رو صبح چیده بودم که ببینه آفتش را. یکم نگاه کرد، تشخیص نداد که اصلا این آفت است یا نه! می گفت ولش کن سال دیگه هرس کن درختتو! فکر کن! کاه یونجه تو آخور خر ریخته بودی بیش از دکتر می فهمید! می گه امسال اول فصل هیجی، ولش کن، سال دیگه شاخه هاشو ببر که آفتش حذف بشه ازش!!!

بعدش ذره بین آورد و برگ را معاینه کرد و رفت و اومد و یک سم پیشنهاد داد، ضد قارچ!

دیدم این نمی فهمه، زنگ زدم به حسین سیاه. گفتم حسین این می گه اینطور نظرت چیه؟ گفت والله این که ایشون می گه مال ریشه گیاه است نه مال برگهاش! گفتم یا خدا! 

تشکر کردم و نخریدم و اومدم بیرون! مثلا خااااااااااااک بر سرمون با آموزش عالی مملکتمون!

رفتم قصابی. یکبار بهم گوشت ناجور داد، از اون به بعد دیگه قبل اینکه بگم گوسفند یا گوساله و چند کیلو، می گم گوشت خوب صاف کرده می خوام!فهمید طرف! شناخت مشتری رو. پنج شنبه دیدم گوشتی که آویزون کرده کیفیتی نداره، گفت شنبه یکشنبه می کشه. امروز سر زدم، گفت سر همونه، بزرگ بوده یک مقدار چرب است! دوشنبه بیا

گفتم میام!

حالا این شد! والله! گرونتر هم می خواد بفروشه مهم نیست برام، اما خوب بفروشه.اینو می خوام.

بعد از این دو شکست در خرید اومدیم خونه و جاتون تهی یک شتری هندونه خوردیم و مامانمونو بردیم بهداری، پیش خانوم دکتر دهقان!

دختر خوبی بود! خوشمان آمد! هنوز کورسوی تشکیل خانواده در من نمرده است! اینو از حضور کنار دکتر فهمیدم منتهی،

بهش گفتم اومدم مامانمو ببرم آزمایش، همکارتون فقط سه تا فاکتور را نسخه کرده است، این لیست را می خوام! بی زحمت نسخه بفرما!

گفت (دقت کنید به حرامزادگی بیمه گر و نقش نظارتی دولت که علاوه بر روسری ملت و ماهواره و الخ، چقدر نظارت به کجای بیمه می کنه)

گفت بیمه نامه زده که در یک نسخه بیش از چهار فاکتور نوشته نشه، وگرنه ما رو جریمه می کنه!

دلم سوخت براش! همین تازگی ها یکی از پیش کسوتان مطبّشو بست، با حس شکست! حالا این دختر جوان از همین الان، درگیر خرده فرمایش سودجویان! مریض بدبخت هم هی ویزیت بده هی شب گشنه بخوابه هر روز بره دو تا فاکتور آزمایش بده، باز ویزیت بده دکتر دوتا دیگه آزمایش بنویسه! مطب ها شلوغ، آزمایشگاهها ازدحام، مریض سرگردان، ترافیک، هزینه، کاغذبازی، که چیه، بیمه ورشکسته! یکی دزدیده! 

بگذریم. طفلک تمام را نوشت هرچند فکر کنم چندتا رو به تشخیص خودش با توجه به شرایط مامان حذف نمود.

حالا فردا بریم آزمایشگاه هرچند، چیزی اش نیست لاجرم. تنبلی معده و اینها...

یکم چرخیدیم. دنبال دفاتر خدماتی که دفترچه بیمه اش رو عوض کنم براش

بعد دنبال واشر در یخچال

بعد توی پارک، دنبال آب!

و برگشتیم خونه...

خدمت شمام