خاطره!
امروز صبح، تو راه، یادم افتاده بود به همسایه تازه درگذشته
اینکه یکبار باطری ماشینم خوابیده بود
سر صبح، اغلب روزها من و این با هم استارت می زدیم ماشینهامونو
پیدا بود اونم یک سمتی می ره سر کار
اونروز من زودتر رفته بودم و ماشینم روشن نشده بود. یا باید منتظر می شدم باطری سازها باز کنند یا اونروز را پیاده و با اتوبوس تاکسی برم و عصر برگردم باطری بخرم و ...
در این گیر و دار، این اومد
سلام و علیک و...
ازش پرسیدم تا کجا می ره، یا مسیرش کجاست؟
گفت همینجام! می رم گاز بزنم و بیام!!
یعنی تابلو تر از این دروغ نمی شه ساخت! پمپ گاز بهمون نزدیک است و هیچ اسبی هر روز صبح اون ساعت نمی ره گاز بزنه! هیچ اسبی!
بهرحال، براش دعای خیر کردیم و رفت، خودمونم صبر کردیم تا مغازه ها باز شد، باطری خریدیم برای خرمون!
پریروزها مرد!
رفت ور خدا!
نتیجه اخلاقی:
سوار کنید! سوار کنید ملت را!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 17:39 توسط آرش
|