امروز صبح، تو راه، یادم افتاده بود به همسایه تازه درگذشته

اینکه یکبار باطری ماشینم خوابیده بود

سر صبح، اغلب روزها من و این با هم استارت می زدیم ماشینهامونو

پیدا بود اونم یک سمتی می ره سر کار

اونروز من زودتر رفته بودم و ماشینم روشن نشده بود. یا باید منتظر می شدم باطری سازها باز کنند یا اونروز را پیاده و با اتوبوس  تاکسی برم و عصر برگردم باطری بخرم و ...

در این گیر و دار، این اومد

سلام و علیک و...

ازش پرسیدم تا کجا می ره، یا مسیرش کجاست؟

گفت همینجام! می رم گاز بزنم و بیام!!

یعنی تابلو تر از این دروغ نمی شه ساخت! پمپ گاز بهمون نزدیک است و هیچ اسبی هر روز صبح اون ساعت نمی ره گاز بزنه! هیچ اسبی!

بهرحال، براش دعای خیر کردیم و رفت، خودمونم صبر کردیم تا مغازه ها باز شد، باطری خریدیم برای خرمون!

پریروزها مرد! 

رفت ور خدا!

نتیجه اخلاقی:

سوار کنید! سوار کنید ملت را!