وسوسه
چقدر سخت شده است!
زنده موندن نه ها! اون مال مریض یا گرسنه هست. ما،
من،
خدا رو شکر هم سیرم هم سالم تا الان منتهی،
صبح، زود می رم شرکت، اینقدر دیر می گذره، اینقدر طول می کشه، مگه تمام می شه لامصّب!
تمام که شد میام خونه، می خورم می خوابم پا می شم، تاااااااازه آفتاب طاق آسمون است! مگه می گذره! مگه شب می شه! چه کار کنم اینهمه وقت من؟!!!
می خوام بلند بشم برم یکم تو بازار راه برم. با اینحال، هی می گم بشین سر جات!
ظهر، رفتم توالت فرنگی بخرم، از قضا طرف منو شناخت! بساز بفروش بود و طلبکارم شد که فلان وقت که همسایه ات اومد خونه منو پسندید بخره تو نذاشتی! گفتم به من چه آخه مرد حسابی!
چه قیمت خونه مناسب شده برای خرید! دارم وسوسه می شم خودمو یک تکونی بدم و یک آپارتمان بخرم! یک وام کوچولو، با پس اندازم...
زنگ شریک زدم، بر نداشت گوشی اش را. اگه بخره یا بفروشه، همینجای خودمونو یک کاری می کنم! یا اقلا یک جای بزرگتری می گیرم. بمونه بانک بخوره که چی؟!
حسابها رو نگاه کردم، خب، خیلی مونده تا بشه یک خونه منتهی، چیزی که باعث تعجبم شد، حساب یکی کارتها بود که این مدت دستم گرفته بودم. یک چیزی نزدیک دو میلیون تومن تو دوماه، خرج کرده ام. هرچه نگاه می کنم خرید درشتم بیمه بوده واسه ماشینم! بقیه اما، با همین یک ریال دو ریالها، دو میلیون تو دوماه، یک آدم مجرد، بی رفت و آمد، بی دوست دختر، بدون خرج و برج!
شب یک تماسی با اخوی بگیرم، اگه چک و سفته هاشو از بانک پس نگرفته، یک وام بگیرم سی میلیون تومن. دو ساله، یا کمتر بگیرم؟ بلند مدت... نمی دونم...
نمی دونم!
چه بکنم؟! با روز چه کنم؟ باز خوبه فردا پیمان هست یک سر برم بیرون یکم دور بزنم! وگرنه بی شک چل می شدم!