کوزه گل
خب، خاک و گلدون دیفن رو عوض کردم، یک بغل هم شاهی که کاشته بودم و کوفتی نشده بود چیدم!
ده دوازده تا تخم بامیه کاشتم! بعد پیمان خان که تازه بیدار شده بود زنگ زد و قرار شب گذاشتیم به جای ناهار.
خوابم میاد راستش! شب هم خوب خوابیدم منتهی، خواب یک نفره به درد لای جرز می خوره!
خانومه گفته بوده شبها تا کونمو نذارم تو دلش، خوابش نمی بره! گفتم ای جان! خوش به حالش با این عادتش!!!
حالا ما هم درسته یک عمر خودمونو بغل کردیم و خفتیم منتهی، دیگه خسته شدیم! باید خودمون طلاق بدیم! حال نمی ده دیگه!
برم یک چرتی بزنم، مزّه می ده قطعا.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 10:2 توسط آرش
|