خونه را جارو کشیدم و دست آخر مخزن جارو رو خالی کردم

چقدر گرد ریز! اونقدر که آدم حس می کنه وقتی دست می زنه، از روی پوست حتی جذب می شن!

اینها همه رو ما هم تنفس می کنیم!

و وقتی اونقدر چسبنده اند که با برس به سختی کنده می شن، یقینا از شش و اندام و احشای داخلی، جز با مرگ، سترده نخواهند شد!

قدیمها خدا مهربانتر بود. نمی دونم چی شده که اینجور شده! نه می کشه نه ول می کنه! عین آمریکا که نه می زنه نه ول می کنه، تحریم می کنه آدم (ما معمولی ها، وگرنه بزرگان که باکیشون نبود و نیست)، آدم فلج می شه، خدا هم امسال شونصد تا زلزله فرستاد. همین امروز صبح سی سخت با شدت پنج و خرده ای لرزیده! 

خشکسالی و الخ هم که هست، نه بسیج می کنه شر بکنه،نه ول می کنه! گذاشته لای منگنه.

خدایاشکرت.

یک زمانی زندگی می کردیم! چیز می خریدیم! خونه تجهیز می کردیم! داشتم جارو می زدم یادم افتاد به خرید جاروی زیمنس. بعد خراب شدنش، تعمیرش، خرید اون یکی جاروی بدون کیسه، خرید تخت، تشک طبی دکتر شولدز، مبل، خونه...

الان، فقط نشسته ایم که بگذره! که بمیریم به حقّ علی!

وقتی امید به زندگی در حاکمان فوران می کنه، نه می میرند نه ریسک می کنند نه تصحیح می کنند، امید به زندگی در رعیّت می میره! لامصب هیچی تکون نمی خوره! اگه هم می خوره بابای من می افته می میره! نصف سنّ همه بزرگان! چرا اینجوره؟ بیدق همیشه نوک پیکان است و فرزین در ردیف ایمن آخرین! و ما، پیاده های شطرنج مزخرف زندگی! کاش اقلا اسب بودیم! یا فیل! حرکت آهسته، محدود، فقط رو به جلو، بی بازگشت! در ابتدا شاید بشه دوتا خونه رفت جلو ولی بعدش، همه یکی یکی یکی یکی!

تا مرگ!