روز سنگین و بدی بود امروز

افتضاح

اونهایی اش رو که می تونم بگم، ی

ک جلسه سنگین بود از ده تا دوازده صبح

بعد خبر تکرارش، فردا عصر، جلوی یک میز دیگه!

بعد خبر تکرارش، چهارشنبه صبح، جلوی یک میز دیگه!

بعد خبر جلسات جدید با کره ای ها و چینی ها ، همون عصر چهارشنبه و پنج شنبه

بعد یک دنیا کار که باید انجام بشه تا اون روز!

عصری تو گرما رفتم دندونپزشکی

خانومه قد گااااااااو، هیکل داره،

بعد می گه نوبت نداری!

بعد تمام دفترهاشو چرخیده، می گه نیست!

هرچی دق دلی داشتم تو جونش خالی کردم!

و تا خالی کردم، تازه فهمید که ای واااااااااااااای، ببخشید، بد خط نوشته بودم!!!

احمق!

دکتر ، مرد متین و موقری بود

یک دور با دستیارش دعوا گرفتم! نشسته بود تشکیلات رو، خون بهشون بود!

خدایا، چکار باید کرد !

زرتی هم عکس نوشت، نوبت امروز سوخت!!!

خسته شدم.

خیلی خسته

کل طالقانی رو دنبال یدکی یک تیغه مخلوط کن گشتم، نبود.

سر راه برگشت، یک کیلو آش خریدم که الانه با اجازتون افطار کردمش!

قبلش هم رفتم سر زمین، مهر و ارشاد و الخ

ترکیدم

خستمه، خیلی زیاد...