عصر جمعه
نمی گم جاوید، اما مطمئنم ساخته های این مخلوق را خیلی خیلی خیلی بیشتر و با اشتیاق تر شنیده اند و خواهند شنید از منبر و محفل بسیاری که منبر، نشیمنشان بود و هست.
خدا رحمتش کنه و ما رو توفیق بده که منشا اثر مثبتی باشیم! حالا تو هر زمینه که هنرشو داریم.
عرض کنم که دو سه ساعت تو راه بودیم. بارون سنگینی باریده بود گویا، و همه جا خیس بود. هوا به غایت عالی، جاده زیبا، و مردم، للللللللللللجن و عجول و کثیف و نکبت و گند!
ماشینمو پاک کردم قبل حرکت. الان تا خرتناقش گل پاشیده اند. از بس عین خر از بیخم سبقت گرفتند و هرچی کف جاده بود پاشیدند سرم! یک خاوری نکبت که واسه اینکه تو چاله آب نیفته ییهو داد سمت چپ و کم مونده بود کلا له بشم. چشونه اینها! نه خشکسالی بهشون می سازه نه تر. ما قبرستون که می ریم، باور نمی کنید تو مسیر رفتن، یک عده عین گگگگگگگگگگگگگاو با عجله گاز می دن و سبقت ناجور می گیرند! انگار بگی کجا می خواد بره! میّت فرار می کنه؟ دم در نگهش داشته اند برهنه، منتظرند توی کونی بری فاتحه بدی ببرند بهشت، دیر برسی جهنّمی می شه؟ چه خبره؟ بابا قبرستون داری می ری! دو خط فکر کن! عجله نکن الان که با پای خودت می ری! خیرات می مونه برات! چته؟!
برگشتش هم همینطور! انگار بگی مردهه افتاده دنبالشون که چرا اومدید!
قشنگ بود. بارون خوبی بود و به نظر میاد باز هم بخواد بباره، انشاالله.
سر را رفتم سیتی سنتر. بازم فرگازها قلقلکم دادند. دویست هزار تومن از دفعه قبلی که رفتم گرونتر شده بودند! قیمت یکی اش تو ذهنم بود. یک کنوود چشمم رو گرفت، یک میلیون و نهصد هزار. شاید برم بخرمش.
بعدش رفتم کوثر، آبلیمو گرفتم و پنیر و یک عااااااااالمه چی توز موتوری! یک چیپس سرکه نمکی! درسته بد است اما، بذار بمیریم بابا! کی به کیه! خوشمزه است!
شیرینی هم خریدم و باز سلانه سلانه روندم تا خونه
حالا چه کنم؟!
آش دارم. مامانم دو مدل آش برام گذاشت...
می خوام لپه بخیسونم، فردا شب دلمه بپزم!
همین. جاتون تهی، شما بپزید من بخورم!