از صبح که زدم بیرون، الان رسیدم که جورابمو از پام در بیارم،

با خودم داشتم فکر می کردم که واقعا مرد بودن و دنبال کارها دویدن سخت است، انصاف بود که نه به من، بلکه به مردهایی که از صبح تا شب دوندگی می کنند بیشتر بها داده می شد و روز مرد بیش از یک  جوراب یا یک دست لباس سکسی به نیتشون خریده می شد!

بعد دیدم که نه! تمام کارهایی که کردم خدایی کار مرد نبود و من اگه اینهمه خسته شدم بخاطر اینه که در معنای زندگی، دو جنسی ام! هم مردم هم زن! درسته که در فیزیک ماجرا دسته دارم منتهی، من هم باید کار بیرون بکنم هم خرید هم آشپزی هم تمیز کردن خونه! اصلا روز من با طی کشیدن کف خونه شروع می شه! و بعد رانندگی، بعد اداره، بعد برگشتن و ناهار آماده کردن، بعدش یا خرید یا مجدد کار بیرون، بعد دوباره برگشت، آشپزی، ظرف شستن، ...

می دونید،

دو جنسی بودن معنوی، واااااااقعا خسته می کنه آدم رو!

باور ندارید؟

یک ده روزی، اگه خانومید، افعال مردونه و اگه آقایید افعال زنانه را هم به اموراتتون اضافه کنید، این مدته هم به شریک محترمتون مرخصی بدید، ببینید بااااااااااااااباتون در میاد یا نه!

والله!

برم گوجه چرخ کنم بذارم برا املت و بشینم لوبیا پاک کنم.

لوبیا سبز، برام خاطره انگیز است

بگو چی نیست! از جای جای این شهر که رد می شم،

که می ایستم،

که می خرم،

که می خورم،

...

جای جای مکانهایی که هر روز گذر می کنم، خاطراتی برام زنده می شه!

گاهی فقط خودم داخلشونم،

گاهی کسانی دیگه هم!

کسانی که دیگه نیستند،

و خود اون زمان خودمم که اونم دیگه نیست!

انگار بگی هر روز از یک قبرستانی بگذری،

در یک قبرستانی بخوابی و در در میان هجوم خاطرات،

تنهایی،

فقط موهات سفید و سفید و سفید تر بشه هر روز ...

 

 

بفرما کمک، باقالی!