یکی از ساختمانهایی که نظارتش را پذیرفته بودم، امرور گچ ریخت که فردا خاکبرداری را شروع کنه

رفتم سر زمین

یک مهندسی مدعی که شهرکرد مدرک گرفته، و باباش

هی گفت اینو می شناسی اونو می شناسی و من هی گفتم نه

بهم گفت نکنه منزوی هستی؟!

بهش ثابت کردم که نشناختن همکارها لزوما مترادف منزوی بودن نیست، 

و حالا، بهش نرم نرم می فهمونم که دست حرف بزنه، من بعد!

همین اول بسم الله، بیست سانت رفته بود تو زمین همسایه!

امر فرمودیم که برگرد! 

 

چقدر من از این گوینده خبر، سیما قیاسی بدم میاد! کلا از کسی که فکر می کنه خیلی می فهمه، بدم میاد! حالا زورم میاره که این سیماهه دم دستم نیست که ادبش کنم! ولی این جوجه مهندس و باباشو، به چهارچوبشون بر می گردونم

 

ساختمان را تمیز کردم. نظافتکار آوردم در واقع. از خاک در اومد!