این دلتنگی ما هم عجیب مزمن شده است...

یک طبابت می خوام! نفس کشیدنهام، صدا دار شده است! یا از خشکی هواست یا از خاک و آلودگی، نمی دونم، منتهی، یکی بگه چه کار کنم؟! این خیلی بده که آدم تو خواب و بیداری، فس فس کنه! خر خر کنه، نمی دونم، صدا کنه! حتی وقتی به قول علما تنقیه می کنم (یعنی آب می کشم تو دماغم و تا فیها خالدون مغزمو  شستشو می دم) بازم رفع نمی شه. کم می شه، بهتر می شه، اما انگار، باید میل بزنند مجاری تنفسی ام را! چه باید کرد؟

 

فردا، اول وقت باید برم بازدید یک ساختمان. صاحبکار از بیمارستان چمران زنگ می زد! زنش مریض بود. سر تملک یک زمین، همین زمینی که می خوام برم بازدید، با شریکش دادگاه داشت، آخر هم محکوم شده اینجور که پیداست. و زنش مشکل قلبی پیدا کرده! بگو خب عوضی، به حق و حقوقت قانع باش! حالا راحتی تو بیمارستان؟!

بگذریم...

چی می خواستم بگم؟

دلتنگی

هان، عصر، همکارمون زنگ زد که فردا بیا برو بازدید. گفتم با مافوقم صحبت کنم چشم. به مافوق پیامک دادم، گفت اگه لازم است برو. یکم سبک سنگین کردم دیدم این چه بی حرمتی ای است که به من روا داشته است؟ اولا من طرحم را داده ام و نمی خوام عوضش کنم. پس معطل من نیستند، بعدشم، بازدید من فوقش نیم ساعت کار داره، می گه بیا برو با مهندس فلانکی برید، ایشون کارهاشو که کرد برگردید، احتمالا کل روز طول بکشه.

فکر کردم من بعد اینهمه عرض و طول، ارزشم از یک ماشین کمتر است؟! یعنی حاضر نیست برای من یک ماشین جور کنه که بازدیدمو کردم برگردم شرکت، می گه دنبال این بابا دراز دراز و طفیلی راه برو، وقتت مهم نیست زیاد، آدم مهمی هم که نیستی، راه برو تا شب بشه که ماشین نخواد دو بار بره و بیاد!

راستش، این فکر رو که کردم، براش نوشتم که اگه واقعا بازدید من ضروری است برام ماشین جور کن، اینجوری نه درست است نه شایسته. 

نوشت حق با شماست! 

بعضی ها، از جون و دل کار می کنند. اینم از اون آدمهاست. اونوقت تو این جون و دلی کار کردن، از بعضی جنبه ها غافل می شن! مثلا نمی فهمه که این  حرف و حرکتش توهین هم می تونه باشه! نمی فهمه که من آبکش خان نیستم و اگه نیاز به من داره باید با بالاتری ها صحبت کنه، که شاید تو حق الزحمه هم لحاظ بشه کارم. نمی فهمه. کلا هر وقت سرمون رو زیر اندختیم و عین خر آسیاب هی فقط چرخیدیم و فقط به کارمون تمرکز کردیم، دقیقا و فقط، به جایگاه رفیع همون خر آسیاب خواهیم رسید! نه بیشتر!

حوصله ظرف شستن ندارم. ولی یک چیزی باید بپزم که فردا بخورم!

راستی، تو روح اول و آخر هر پدرسوخته ای که تحریم بهش اثر نمی کنه و کاغذ پاره هست براش و نعمت هست براش! رفتم نون باگت خریدم، بجای 500 تومن، 800 حساب کرد باهام! گفتم بزرگتر شده یا گرون شده؟ می گه دو هفته هست بهمون گفتن گرون کنید! شصت درصد گرون شده!

گز خریدم، قبل عید فکر کنم 16 هزار تومن، یا 18 فوقش. الان شده 25 هزار تومن! 

بعد یک نکبتی همکارمون پست می ذاره تو گروه که آیا صنعت موشکی هم به سرنوشت صنعت هسته ای دچار می شود؟

براش نوشتم بله، می شود! یک آزمون را هرچند بار تکرار کنید، یک نتیجه به دست خواهید آورد! چند سال مردم بدبختی می کشند تهش نرمش می کنید! 

گلهای تراس را آب می دادم، فکر می کردم قدرت یک مملکت به موشک است یا به مردم؟ هشت سال جنگ، به مردم تکیه کرد یا به سلاح؟ درسته ما وام دار دور اندیشی شاه بودیم و هرچه تجهیزات داشتیم و هرچی از خاکمون امروز دست خودمونه، به  دور اندیشی اون خدابیامرز است اما، حضور مردم بود که موند، وگرنه کسی به سرنیزه، تکیه نکرده است تا حالا، مگه اینکه جر خورده خودش از بالا!

چرا مردم را ندارند؟؟!؟ چرا خر می شن حکّام وقت؟ چه معادلاتی تو ذهنشون میاد که اینقدر بی راهه می رن؟!