تب باقالی
فرشگاه افق کورش به چشمم خورد. تو بهارستان
میگن مال برادران قدرتمند است. رفتم ببینم چی داخلشه
خب، عین همه فروشگاههایی که یک دهه قبل شروع به تولد کردند... خوشم نیومد ولی، هیچی نخریدم
داشتم فکر می کردم که امسال با اینکه در آستانه ماه رمضان تقریبا به چهارتا از فروشگاههای نسبتا بزرگ سر زده ام، حسب اتفاق البته، خبری از غارت مسلمین نبود. هرسال از ده پونزده روز مونده به رمضان عین اینکه شنیده باشند قحطی میاد، جارو می کردند همه فروشگاهها را. امسال،
آیا مسلمانی خوابیده،
یا بن و پول کارمندان شریف نرسیده است؟
نفهمیدم. ولی واقعا خبری نبود تو فروشگاههای مختلف
جاتون تهی، یک جوشانده از سریلانکا رسیده بود، دم کردم. نه طعمی داشت نه رنگی! شاید خاصیت داشته باشه! شکل ناخن بود. همینجا هم دیده بودم ازش. ناخنک؟
سرچ کردم، نوشته مصرف زیادش باعث تهوع می شه! خون را رقیق می کنه! چه جالب، واسه ماها خوبه با این حساب.
ظهر از احمدآقا می پرسیدم فرض کن دردی که تو سینه ام حس کردم، واقعا از قلب بوده و جدی هم بوده. من باید چه کار می کردم؟
می گفت نفس عمیق باید بکشی. می گفت درد ناشی از گرفتگی رگ هست و منجر می شه اکسیژن کمتری برسه به عضله قلب اگه نفس عمیق تر بکشی میزان اکسیژنی که گلبولها می برند بیشتر می شه و همون حجم کم خون که عبور کرده نیاز را رفع می کنه، حالا تا بعد که یک سنگی به سرش بزنه آدم
به نظرم منطقی بود حرفش. شماها چی بلدید؟ بعد از درد در قفسه سینه، درد قلب، چه باید کرد؟!
طفلک این گوینده خوش نام خبر هم گویا از عارضه قلبی دردگذشت امروز. داشتم به آقای حیایی همکارش فکر می کردم که وقتی ایشون به رحمت خدا بره ،مردم پشت سرش چی می گن؟ روح خدا به خدا پیوست؟!
آزاده باشید تو زندگی.
نون ندارم. امروز یک حرومزاده ای لقمه ام رو از تو یخچال کش رفته بود و خورده بود. خیلی ناراحت شدم. ارزش مادی اش شاید می شد هزار تومن. نونش رو دیروز خریدم 450 تومن. یک خیارشور و یک چندقاشق الویه توش بود. واقعا ارزشی نداشت منتهی، این که بدون اجازه برداشتند و رفتند، بهم برخورد. کلا آدم نون کوری نیستم، رفقا اگه گاهی مهمونم شده باشند می دونند در حد توانم کم نمی ذارم ولی، یک گاهی که کسی چیزی ازم می کنه، کلاه که سرم می ذاره، یادم نمی ره! و جوری تو زندگی طرف گره می افته که نمی فهمه از کجاش خورده است! باور کنید گاهی از خودم وحشت می کنم! فلان مبلغ را قرض می دم بهم پس نمی دن، شراکت می کنم بهم پس نمی دن، ناراحت می شم. گو اینکه شاید چند برابرش را به ر احتی برای همون آدم ممکنه خرج کنم و خوشحال باشم. فرق می کنه چطور از دستم در اومده باشه. اینو به شماها می گم که می دونم هنوز این پشت پسله ها هستید و می دونید که با شمام! پس بدید پول منو! نمی تونید بخوریدش، همچنانکه تا الان!
برم نون بخرم... ایده ای واسه شام ندارم. دیشب با باقالی هایی که خشک کردم باقالی پلو درست کردم، خیلی باحال شد! می خوام بازم بخرم و اینبار فریزشون کنم! شاید یک سری به قاسمی بزنم...