همه اومده اند، غیر از دختر بزرگ!
درس داره خانوم.
دم اذان زنگ زده که با مامانش صحبت کنه. می گم اگه اورژانس نیست بذار افطار کنه بعد می گم زنگت بزنه
با اکراه، می گه اورژانس نیست
سر سفره بهشون می گم که به بچه زنگ بزنید
باباش هنوز روزه اش رو باز نکرده، شماره می گیره
و دختره پر رو، یک سااااااعت زر زر زر زر که نمی دونم گلوم درد می کنه چه مرگمه!
خدایی من نمی دونم عشق فرزندی چیه که باعث می شه پدر و مادر این بچه ها استعفا ندن از حضانت فرزند!
نککککککککبت! خب جمع کن خودتو! اصلا بفهم! مامان و بابات روزه بوده، نمی میری سر یک مرض که من مطمئنم مرض جسمی هم نیست. الان نشستی فکر کردی که من که درس نخوندم کاش رفته بودم حالا اونجا بودم! بعد زنگ می زنی تمارض می کنی که یا بیان دنبالت یا زودتر برگردند. من واقعا انتظارم بیش از اینهاست از یک آدم بزرگ!! چرا اینها نمی فهمند اینقدر؟!
سر مزار عمه خانوم گیر داده که امسال دیگه زن بگیر. آدم همیشه سر پا نیست، نمی دونم زندگی با نگرانی هاش و سختی هاش قشنگه (!)، بچه بیار به زندگی ات عشق می ده (!) یک خزعبلاتی...
بهش می گم من برای بابام چه کار کردم؟ بچه خلف هم بودم. به پای خودش، سوار ماشینش کردم بردم، کشتمش برگردوندم!
نمی دونم. تحمل اینها دیگه واقعا سخت می شه کم کم...