خرید فرمودیم،

باحال بود

اول از یک عمده فروشی پسته خریدم، خام کیلویی 55000

رطب و گندم و تخمه هم خریدم ازش. بعدش رفتیم یکی از قدیمی ترین مغازه های شهر، از کثیف ترین پیرمرد آبادی(!)، نیم کیلو نخودچی شور خریدم به 5000 تومن

خیلی مغازه اش را دوست دارم حیف راهی نیست که بشه یکی دو ساعت اونجا بشینم...

بعدش دوغ خریدیم. دوغ گوسفند، با عطططططططر زندگی! باور کنید اینو که می گم! اگه بتونی بوی شاش گوسفند و بوهای مشمئز کننده اون محیط رو از ذهنت دور کنی و فقط تمرکز کنی رو بوی دوغ، لذذذذذذذت می بری ازش!

خاک بر سر ماست که نمی تونیم توریست خارجی را بیاریم تو این پس کوچه ها بچرخونیم و بهش کشک تازه بفروشیم! بهش دوغ بدیم بخوره، ماست اصیل بدیم و جنسمونو به دلار عرضه کنیم...

سر راه از خودپرداز پول گرفتم و رفتیم نونوایی. گفتم هفت تا بده، خانومه گفت ده تا رو ببر! منم که منتظر این پیشنهادهام! خخخخخخخ! ده تا نون خونگی عاااااااالی، به چهار هزار تومن! 

روندیم تا خونه و آهان، بادم رفت غزاله خانومو بگم! دوغ که خریدیم داشتیم از محله پایین شهر بر می گشتیم، یکی هندونه و گوجه می فروخت. ایستادم که برای خونه بخرم. کسی تو مغازه نبود. سلام که کردم دیدم پشت پرده نشسته اند. یک بوی ذغال و اسفندی هم هواست. از همون پشت با یک خانومه گفتگو کردم.

هندونه کیلویی چند؟

500 تومن!

شیرینند؟

آره.

خاطر جمع؟

پاره کن و ببر...

غزاله، دختر بچه ای بود، اومد پشت ترازو و هی وزنه گذاشت هی برداشت، نهایا تا من داشتم گوجه سوا می کردم با کمک مادرش فهمید که وزن هندونه چهار و نیم کیلو است. 

گوجه چند؟

1500

یک و نیم هم گوجه برداشتم و غزاله شروع کرد به حساب کردن! 

اشتباه کرد!

ایستادم باهاش به حساب کردن...

می خندید و پا به پا می اومد. مادرش از اون پشت می گفت هرچی آقا می گه، درست حساب کرده...

پرسیدم مگه مدرسه نمی ره؟ گفت چرا، معلمش خوب نبوده!

بچه حواسش جمع نبود وگرنه معلم پروسه جمع زدن دو تا عدد را بهش گفته بود. یک را با 2 و 2 جمع می کرد، می نوشت شش!

گفتم کی بیام که دیگه بلد باشی و اشتباه نکنی؟ 

دیدم فکر می کنه

یک ماه دیگه؟ یک سال دیگه؟ 

گفت نه! دو روز دیگه!

بچه ها، انگیزه می خوان. یادم بمونه هفته های دیگه هم سر بزنم. اگه می گفت مدرسه نمی ره قطعا می فرستادمش مدرسه. حالا خرجش اینه که یک گاهی، برم خرید کنم و ازش امتحان بگیرم! جمع و ضرب کنه بچه...

ازم می پرسید شما معلمی؟!

خخخخخخ!

همیشه این شعر سعدی(؟) درست بوده:

روستا زادگان دانشمند، به وزیری پادشاه رفتند

پسران وزیر ناقص عقل، به گدایی به روستا رفتند!

درسته امروزه ارزشها وارونه شده و شمای تحصیلکرده به یک دلال، به یک رمّال، به یک دلّاک یک تعمیر کار، به یک هیچی گاهی حسرت می خوری اما، 

یک زمانی مردم روستا ظروف مسی را می فروختند و ملامین می خریدند به جاش! قشنگ بود، نو بود، به قول بعضی هاشون سبک بود راحت بود،...

بعد از ملامین کریستال و آرکوپال و چینی و الان، در دوران بازگشت به شعور، می بینی آفتابه مسی اون زمان رو که حاج آقاشون باهاش کونشو می شست می رن پیدا می کنند بلکه مجدد می خرند، می ذارند تاقچه بالایی خونه، نمادی از قدمت، از هویّت...

یک زمانی، ارزشها بر می گرده به سر جاش. الان انگار بگی استخوان لگنی باشیم که از جا در اومده ایم! نه می تونیم به جلو حرکت کنیم نه آسایشی داریم! درد داریم! روز به روزمون با سختی و حسرت و استرس موسسه ها و دلار و طلا و تورم پرشده است. درد می کشیم چون سر جاش نیست یک چیزهایی. 

ما از این در رفتگی، یا می میریم، یا بالاخره اصلاح می شیم! آنچه مسلم است با این درد، نمی تونیم ادامه بدیم!

صمد بهرنگی وقتی ماهی سیاه کوچولو را می نوشت، قطعا ذهن مرتب تری از من داشت. قطعا نسخه ای تو ذهنش بود بر خلاف من . من اما، فقط می دونم الان غلطیم...