تو آبادی، چرخیدن و خرید کردن ...

حس خوشایندی است که آدم بتونه سرش رو بالا بگیره، حتی صرف نسبی که به باباش می بره!

رفتم میوه فروشی، هویج، خیار ،خربزه، سیب زمینی و پیاز خریدم. یک عالمه!

بعدش رفتم ماهی دریا بخرم فقط حسون (؟) داشت. کیلویی 4500 تومن! نمی دونم چیه و چه شکلی است اما مطمئن بودم که مدتها مونده است و نخریدم. می گه شنبه ماهی تازه میاره که خب، من نیستم یحتمل.

سبزی خوردن نیم کیلو. باضافه شوید واسه مامانم. 

بعدش خواستم برم سراغ غزاله، دیدم میوه به حد کافی خریده ام. دیشب هم که آبجی سر زده اومد خونه یک عالمه میوه هم خونه دارم، دیگه فعلا بیخیال شدم هرچند، فردا، گمان کنم برم سراغش! هندونه خوبی داده است. الان دیدم هنوز نصفش تو یخچال است و قرررررررررمز! خوشمان آمد.

سر راه رفتم بامیه بخرم، یکم نگاه یخچال طرف کردم، دلم رولت خواست! یک ساندویچ رولت خریدم! برش نخورده هنوز صرفا نون و خامه است! ارزون بود. کیلویی 16000 تومن. وبستنی محلی محشر، کیلویی 11 هزار تومن. 

کلا آبادی، تو این فصل، خوشایند است. بیابان اطراف سبز شده و سرمای سوزناکش را خبری نیست. ملت یکم از تو پوستشون بیرون اومده اند. از لا به لای ژاکتهای هزار لایه!

خنکای اینجا، می طلبه که آدم بخوابه! فقققققققط خواب، حالا یا با زبون روزه، یا با یک شکم مملو از آش دوغ گوسفندی. فرق نداره...