و خب به طبع روزه نمی شد بشه کسی. جاتون تهی چلو کباب رستورانی تو ظرف یکبار مصرف، یخ کرده با قاشق نازک پلاستیکی!
تمام مدت دلهره ات این بود که قاشقه نشکنه، چون هیچ مدل دیگه ای نمی تونستی غذا رو بخوری!
اینم تفریح زندگی ما.
تو مسیر، راننده بارها و بارها و بارها تا مرز تصادف رفت. ماشین خودش رو فروخته بود و ماشین پسرش را آورده بود سر کار. با اینکه همون مدل ماشین بود اما، نمی دونم چرا بد می رفت. قاطی بود. کلا خر است! هم کر است هم سنش بالا رفته و خنگ شده و نمی دونم چرا هنوز ول کن نیست. وضعش خوب است به گفته خودش منتهی، بعضی ها انگار ...
بیخیال.
ابله از این بد دلهاست. همین که ماشینش تصادف کنه می فروشه یک نو می خره. می گن از وقتی اومده شرکت سومین ماشینی هست که می خره و رو هر کدوم هم کلی ضرر می کنه اما، میاد!
بهرحال به خیر گذشت...
عصر رفتم دندونپزشکی. نزدیک عصب بود و الان هر از گاهی دندونم تیر می کشه! خیلی نزدیک بوده گویا! دندان چهارم از بالا. فردا هم نوبت دارم. باز باید برم واسه یکی دیگه که پرکردگی اش سوراخ شده گویا.
یک خرد کن دارم که زیادی درشت خرد می کنه. فکر کردم تیغه یدکی براش بخرم. رفتم طالقانی و یک سوم خیابان را گشتم، کسی نداشت! اشتباه کردم باید چرخ گوشت مدل یک دو سه معمولی می خریدم. اون همه جا همه چیزش هست و خوب له می کنه همه چیز رو اما، خرد کن من، نه!
کاش می رفتم موهامو کوتاه می کردم... بهتر از اینجا نشستن است قطعا...