به شدددددددت هوس طالبی کرده بودم امروز. بعدی چند لقمه روغن حیوانی و عسل، طالبی را ته یخچال پیدا کردم و یک نصفه اش را با شکر ریختم تو مخلوط کن  معجون سبز خوشرنگی ازش در اومد

قاشق اول را که خوردم، یادم افتاد از قدیم خربزه و عسل کشنده بود! اینم که از خانواده همون خربزه است! ای وای! حالا چه کنم؟! برم عق بزنم؟! صبر کنم؟ به این راحتی مردم؟! فوری یک قاشق عسل ریختم رو سر فالوده هایی که هنوز به مخلوط کن چسبیده بود! دود نکرد! هیچ واکنش بدبویی نداد! عادی بود! به هم سازگارند انگار! نکنه باید شیره معده هم بهش اضافه بشه تا شروع کنند؟! تف کنم تو ظرف؟! (خخخخخ حالتون بد شدش هااااا!)

خلاصه، با خاطر جمعی نسبی از اینکه اینها واکنش بدی نمی دن، از ادامه خوردن دست برداشتم. و با چه حسرتی! شده یک خوردنی سرد بنوشید و پخش شدنش رو در رگها و بلکه مویرگهای داخلی تون حس کنید! بدونید الان فلان ذره نوشیدنی دقیقا تو کدوم مسیر داره می ره و پخخخخخخخش می شه؟ درست همون حسی که موقع مجامعت احساس می کنی! دقیقا حس می کنی که انگار از هر بخش بدنت یک ذره راه افتاده میاد میاد میاد میاد در میان تنه جمع می شه ترکیب می شه تو بیضه ها و حالا،

خخخخخخخ

حالم خوبه ، نه؟!

نه. خوب نیستم. تمام فالوده ام رو ریختم تو ظرف و یخ انداختم روش، آوردم شرکت. فکر کنم بشه بخورمش الان.

ضمنا، روزه نیستم امروز. به دلایلی